تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳۱ | ۸:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

http://s1.picofile.com/dastkucholoo/Pictures/27/8b4gzex.jpg

سنگفرش پیاده رو خیس بود ، آسمون حسابی دلشو سبک کرده بود، خورشید می درخشید. کمی که راه رفت متوجه نم نم بارون شد. صورتشو رو به آسمون گرفت ... تا وقتی که این بوسه ها تبدیل به سیلی نشده بود لذت بخش بود، ولی بعد از آن زیر سقفی پناه گرفت. از خورشید هم دیگه خبری نبود. زمین و نگاه کرد ،‌آبی که در گودالی جمع شده بود با قطرات تند شده بارون چه آهنگ زیبایی می نواخت. حس دویدن پیدا کرده بود. یاد چکمه های رنگی کودکی اش افتاد.



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۸ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

می خوای بگی چی اعتماد به نفست زیاده .. نمی ترسی ... کدومش؟!!!

گاهی کارهایی می کنم که بهم می گن که تو رو خدا این کارها رو نکن .. خطرناکه .. جامعه خراب شده و پشیمونی سودی نداره و ....


اول از همه بگم که دوستام هیچ کدوم به قول بعضی ها پایه نشدن با هم بریم چیتگر... کل پنج شنبه رو نشستم و لاست دیدم. راستش داره برام مسخره میشه. خیلی حوصله دیدنش رو ندارم. چند روز هم گفتم عجب فیلمی هست که توی مسیر هم میریختم تو گوشی ام و نگاه می کردم. ولی اینکار دیگه اینکارو انجام نمی دم. خلاصه پنج شنبه از روی بیکاری نشستم و لاست دیدم و خوابیدم. از این کار چقدر بدم میاد بیکار باشی و بشینی بخوابی.

جمعه کلاس داشتم... دوستم گفت که یه جایی همدیگه رو ببینیم و با هم بریم کلاس... گفتم برو دیرت میشه ... قبول نکرد. تاکسی گیرم نمی اومد ، سوار یه ماشین شخصی شدم، آقاهه با اون یکی آقاهه که جلو نشسته بودن ... آهنگ هایده رو زیاد کرده بود که من کلاً‌داشتم کر می شدم ولی آهنگش قشنگ بود. اون آقاهه دومی که انگار اسمش شمید بود ، وسط راه پیاده شد. راننده دستهاش رو قلاب کرده بود و انداخته بود خودشو روی فرمون انگار می خواست روی فرمون بخوابه .... بعد با سرعت خیلی زیاد بین ماشین ها ویراژ می رفت ، می خواستم بگم آقا من خیلی عجله ندارما. ولی هیچی نگفتم یه نیم نگاه انداختم توی آینه دیدم داره چشم چرونی هم می کنه. ولی هیچی نگفتم انگار پیش خودش گفت الانه که از ترس سرعت زیاد جیغ بزنه ... نمی دونم چه فکری می کرد. ولی من هیچی نگفتم و گذاشتم منو به مقصد برسونه در عین این بی خیالی منتظر بودم که حرکت اشتباهی کنه و ...... (دیگه بماند که چیکارش می کردم) سالم رسیدم نترسید.

معمولاً‌ وقتی که عجله دارم این اتفاق ها می افته ..

یکبار هم سوار تاکسی شدم راننده منو برد یه جایی که اصلاً‌بلد نبودم. بیچاره گم کرده بود .... اینو فهمیدم ... بعدش فهمیدم که اصلاً‌ گواهی رانندگی هم نداره ... خوب من از کجا باید وقتی که سوار می شدم می فهمیدم که گواهی رانندگی داره یا نه ... اونم خیلی بد رانندگی می کرد.

بعد از کلاس و خوردن ناهار موقع برگشت با دوستم رفتیم پارک جمشیدیه ماشین و خیلی پایین پارک کردیم و پیاده رفتیم بالا. حسابی بهمون خوش گذشت. فقط شلوغ بود. 

عکس١ - عکس ٢

خواهرم بیرون بود .. بعد از پارک با هم رفتیم پارک چنگلی لویزان. از یه دربی رفتیم که تقریباً‌ میشه گفت هیچکی نبود .. برای خودمون کلی گشتیم و از قشنگی ها لذت بردیم . بعضی جاها گلهای زرد کوچیکی بود. بین درختها و جاده خاکی هم کلی قدم زدیم و  هم کلی خندیدیم.

تازه می خواستم به دوستام بگم دوباره یه روز دیگه بریم ...

دوستام بهم می گن نرو این جاها سرتو می برن. میگن به خودتون رحم نمی کنید به مامان و بابات رحم کنید. بهم می گن کارهای خطرناک می کنم.

احتیاط شرط عقله قبول ... ولی ............................... نمی خوام از همه چیز توی ذهنم بترسم و نتونم زندگی کنم. سعی می کنم اونی که باید باشم .... همین.


پ ن: وقتی هم که این اتفاق ها برام می افته اصلاً‌ نمی ترسم . با خونسردی کامل فکر می کنم که چه کار باید انجام بدم.

پ ن ٢: این کارها از نظر شما خطرناکه؟



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/٢٤ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

نمی دونم فقط برای من این قضیه اتفاق می افته یا برای شما هم اینگونه است. چند وقتی هست که مخاطبم مشخصه ولی یکی دیگه جوابمو میده. مثلاً‌ رفته بودم دانشگاه داشتم با دوستم صحبت می کردم قشنگ فیس تو فیس  ولی اونی که پشتم بود جواب می داد ( من همیشه آروم صحبت می کنم و معمولاً بهم می گن چرا صدات در نمیاد- چطور اون از پشت می شنید!!!!!!)

یا اینکه سوار تاکسی بودیم به دوستم گفتم فلان خیابان گذشت؟!! آقاهه گفت نه ٢ تا خیابان دیگه مانده.......!!!

درگوشی حرف زدن در جمع زشته.... گوش کردن به حرف دیگران چی ؟ حالا یواشکی گوش کنی و اظهار نظر نکنی چی میشه؟ هان شما بگو..

cute funny flowers

امروز هم به مناسبت هفته سلامت مانور زلزله داشتیم. این آتش نشانه اومد و گفت که وقتی که صدای آژیر شنیدید برید زیر میز یا کنج دیواریا ... در صورتی که من چند وقت پیش مقاله ای خوندم که نوشته شده بود خطرناکترین جاها زیر وسایل رفتنه و باعث میشه که له بشی ....

فکر کنید مانور زلزله داشته باشید ، اونوقت بهتون بگن که اجباراً باید اجرا کنید ، تازش هم ازتون می خواهیم فیلم بگیریم. به زور می خوان مشهورت کنند.

لطفاً لبخند بزنید.نیشخند بله دقیقاً‌همین طوری ... دندانهایتان را نمایان کنید. دوست عزیز شما هم بخند. بابا دنیا ارزش این حرفها رو نداره . بخند .... ببینم .. گاوچران اوکی حالا شد.

  عکست حالا دست منهاز خود راضی خوب شد که لبخند زدی ، من با قیافه ی اخمو نمی خواستم

بدتر از همه اینکه از ساعت ٩ تا ١٢ هر طبقه این صدای آژیر رو پخش می کردند و در تمام طبقات این صدا به گوش می رسید و چه آرامشی بیشتر از این!!!! .. کجا می خواهی بدست بیاوری ...!!!!!!؟؟؟

برای زلزله هم مگه آژیر پخش میشه؟!! مگه بمبارانه !!!



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٢ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

آخه این دستها مگه چه قدرتی داشت. گرفت جلوی ماشین ... لابد می خواست بگه ایست.... یا می خواست بگه باور کردنی نیست !! بابا اینجا حق منه که برم. تو باید خیلی حواست جمع باشه. بالای پل هوایی امنیت هست؟!! خط عابر پیاده یعنی چی؟!!! شما می دونید؟؟... متفکر یهو از سمت راست ماشین سبقت گرفت و با سرعت خیلی زیاد جلوی پاهاش ترمز کرد...  فیلم سینمایی بود؟!!

blue flower divider

از بس هر سری خواستم برم دانشگاه رفتم گفتم زودتر می رم خسته شدم... از بس تعداد روسا زیاده که دلشون نمیاد که یکی رئیس داشته باشی ... چندتایی برای موقع لزوم رئیس وجود داره.

امروز یادم رفت زودتر بگم....

با سلام مجدد و خسته نباشید

من امروز ساعت 14 با اجازه اتان می روم.

اگر گاهی یادم میره زودتر بگم ببخشید.

(یکشنبه ها و چهارشنبه ها ساعت 14 ) دیگه فکر کنم متوجه شدید چه روزهایی پاس می گیرم.

روز خوبی داشته باشید.

 

فکر می کنید رئیس گرامی چی گفت؟

با سلام و خسته نباشید

چه رشته ای میخونید؟

چه ترمی ؟

بهر حال موفق باشی

من ازت راضی هستم


کاش جوابشو بدم و بگم که کدام کلاس و کدام طبقه هستم... شاید یهو کار اضطراری پیش اومد ....قهر

همت مضاعف و کار مضاعف بود ؟ ... یادت نره !! خواستم دوباره یادآوری بشهزبان



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱ | ۸:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

چهارشنبه ساعت ١٣:٣٠ پاس ساعتی گرفتم که برم دانشگاه... خلاصه طبق پیش بینی های خودم نیم ساعتی دیر رسیدم. ساختمان جدید دانشگاه خیلی برامون غریب بود. من و دوستم زهرا هم عین معتادها عادت کرده بودیم که بین هر کلاس یا آنتراک ها بریم و چایی بخوریم. بوفه دانشگاه هنوز افتتاح نشده بود. رفتیم بیرون اولین سوپر مارکتی که دیدیم ، خودمونو بهش رسوندیم. من گفتم آقا چایی داریدخوشمزه گفت کیسه ای؟! گفتم نه چایی که الان بخوریم. آقاهه با قیافه ای متعجب تعجب نگام کرد و گفت بعد از میدان یکی هست اونجا برید تهیه کنید. منم که از رو نرفتم ... گفتم آقا اینجا دانشگاه باز شده اگه چایی بیارید سود داره ها .... خلاصه رفتیم به آدرسی که گفته بود... ولی خبری از چایی نبود. انگار جمع کرده بودند.ناراحت گفتیم بریم بستنی یخی بخوریم. بستنی یخی هم نبود... (( این چه وضعی بود آخه)) خلاصه رفتیم همون مغازه و ٢ تا بستنی سالار اونم به اجبار پرتقالی اش رو گرفتیم. بعد از کلاس بعدی دوباره رفتیم بستنی خوردیم. زبان خوب از بی چایی ای مجبور شده بودیم. آقاهه گفت انگار شما چایی پیدا نکردید. گفتم : خوب آقا اگه چایی بگذاری مشتریتون زیاد میشه ،، این یه پیشنهاده خود دانید. آقاهه نیشخندی بهمون زد گفت بوفه اتان به زودی افتتاح میشه. حالا یه چند روزی تحمل باید کرد.قهر خوب من چایی می خواااااااام. امیدوارم زود افتتاح بشه وگرنه .... نیشخند

black flowers

پنج شنبه رفتیم خانه دایی بزرگوار .... از بدو ورود دایی گفت که کاش سیدی بگیرم ویندوز و آنتی ویروس برام نصب کنی. من هم تا آخر میهمانی داشتم ویندوز و برنامه های مختلف نصب می کردم....... اینم از مهمونی رفتن.

ولی گفتم این درسته که من بیام مهمونی و از من کار بکشید. قهر  ای دست کوچولوی بیچاره .... بگید دیگه ... گفتم حوصله مهمونی اومدنو ندارما ... انگار می دونستم قراره چی بشه.چشمک تازه دایی می گفت بمون یه خورده مشکل کامپیوتر دارم. گفتم کتابهامو نیاوردم. فردا دانشگاه باید برم. (بین خودمون بمونه بهونه داشتم میاوردم... خوب خسته شده بود)

black flowers

جمعه هم می خواستم برم چیتگر دوچرخه سواری ولی دیدید که چه بارونی اومد. برنامه ام کنسل شد. حالا تا پنجشنبه و جمعه دیگه. چند تا از دوستانم هم میان. فکر کنم خیلی خوش بگذره ... خوب شما هم بیایید . باید از یه جایی شروع بشه این دوچرخه سواری....  از ما گفتن.

ساعت ١٣ تا ١٧ دانشگاه کلاس داشتم. راستی تازه شروع کردم به دیدن فیلم لاست. این همه تعریف می کردند ... ولی نرفتم ببینم ... بعد از این همه مدت تازه وقت خالی پیدا کردم. الان قسمت ۵ رسیدم. از اونجائی که شنیدم که اعتیاد آوره فکر کنم تا آخر هفته کلی اش رو دیده باشم.مژه



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٧ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

چند وقت است که در اداره تعمیرات انجام می دهند... سردرد گرفتیم به خدا .... تمومی هم نداره. به قول یکی از همکارها کی ببینیم داریم سقوط می کنیم خدا داند!!! از وقتی که این ساختمان را خریدند؛ هر بار دارند یکجا رو خراب می کنند و می سازند. یه مدت که از دست آسانسورها اسیر بودیم. باید کلی می ایستادیم تا آسانسور نوبتمان شود.

یکبار حس ورزشکاریم گل کرد .... ١٢ طبقه رو از پله ها آمدم بالا .... رسیدم بالا نفس هایم به شماره افتاده بود. ضربان قلبم را در گلویم احساس می کردم ... فکر کنم قلبم داشت از دهانم بیرون می پرید سبز.

می ترسم در این سال که همت مضاعف نام گرفته .... تعمیرات بیشتر شود.  یکدفعه دیدی هوس کردن در اداره یک پاساژ بسازند یا سونا و جکوزی .... از این ها هر چی بگی برمیاد. بودجه ها باید به نحوی خرج بشه نمیشه که ... حواستان کجاست.!!!

pink bow

چند وقتی است که هر از گاهی پیاده روی طولانی می روم. همراهم هم دوست خوبی است. دیروز هوا معلوم نبود بارونی است یانه!!! منتظر بودم ابرها ببارند ... ولی نشد که بشهناراحت  ...   گرد و غبار هم زیاد بود. ترجیح می دادم باران ببارد و زیر باران خیس خیس شوم؛ آنگاه حداقل از غبار خبری نبود.

چند روز هم هست که دیرتر از خواب بیدار می شوم. دیر هم می رسم. از فردا هم کلاس های دانشگاه شروع میشه. محل برگزاری کلاس هایمان هم عوض شده و من می ترسم که کلاس های ساعت ١۴را مادام دیر برسم.

pink bow

هوس دوچرخه سواری کردم ....... حسابییی. .... تازه به وبلاگی رفتم که در مورد این موضوع صحبت کرده بود. از کجا معلوم شاید روزی دوچرخه سواری را حرفه ای انجام دهم. یادم میاد که یه مدت وقتی که از محل کار برمی گشتم با اینکه خسته بودم بعد از نیم ساعتی می رفتم دوچرخه سواری .... وقتی که از دوچرخه سواری  سیر می شدم دیگر توان ایستادن روی پاهایم را نداشتم. گاهی برای خود مانع می گذاشتم که تنوع ایجاد کنم..........

pink bow

خوشحالم که اینجا هستید. 



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٤ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

این هفته بیشتر میزبان بودیم.


ته گلوم خشک بود  ...  دکتر که بهم گفت سرماخوردگی ویروسی گرفتی سبز انگار دکتر که این حرف رو زد بدنم تازه شنیده باشه که مریض است ... به درد افتاد. الان خیلی مریضم ... به قول بچگی های خواهرم  ملیسم چشمک


شانسی رادیو پیام گوش می کردم که گوینده گفت: سنت سیزده بدر از قدیم اینگونه برپا شد که پیشگویی گفته بود که سیزدهم اول سال زلزله می آید و هر کسی در خانه بماند، می میرد. اینگونه شده که تاکنون سیزدهم اول ماه سال به بیرون می رویم. برای خودم جالب بود.تاحالا نشنیده بودم. حیف عدد سیزده نیست... چه براش حرف درآوردندقهر


برای سیزده بدر ، با جمعی از خانواده نزدیک رفتیم اطراف قم.


اولش جای خشکی رو انتخاب کرد. ولی با کمی گله که اینجا کجاست دیگه ......... رفتیم جلوتر و به جای خیلی قشنگی رسیدیم.


اول باد شدید می وزید ولی بعد آرام گرفت؛ گویا می خواست ما را به رفتن به خانه مجبور کند ولی دید روی ما کم نمی شود سکوت را برگزید. نیشخند نمی دانید چطور چادر را به زمین سفت کرده بودیم. کم مانده بود از زمین کنده شود. بچه های کوچک فامیل رفتند در داخل چادر و ما بزرگترها به آماده کردن غذا پرداختیم گرچه من چند وقتی هست که خیلی تنبل شدم و دست به سیاه و سفید نمی زنم. (داره یواش یواش کار کردن یادم میره) چند وقت پیش تصمیم گرفته بودم که در خانه کاری انجام دهم. ولی جای هیچ چیزی را نمی دانستم. (به خودم گفتم واقعاً خجالت داره)

 

آخر وقت هم کمی آقایان فامیل صداهای خود را به رخ کشیدند و ترانه سرایی کردند.


من همانطور که لبخند بر روی لبانم جاری بود فیلم می گرفتم.

 

روز خوبی بود. جای خیلی ها رو خالی کردیم. به بعضی ها هم زنگ زدم و گفتم که جاتون خیلی خالیه.

اینم چند تا عکس از منظره های اطرافمان

 




تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٩/۱/٩ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

یا مقلب القلوب و الابصار 
 
مدبر اللیل و النهار 
 
یا محول الحول و الحوال
 
حول حالنا الی احسن الحال

تنها سالی هست که این دعا رو در جایی دیگر می شنوم. آخه امسال به شمال رفته و کنار خواهر بزرگوار سال نو را شروع کردیم.

وقتی که سال 1389 آغاز شد ، سال نو رو به همدیگه تبریک گفتیم.  این سری گفته بودم که باید بیشتر بگردیم تا اینکه به خانه این فامیل و آن فامیل برویم ... آخه همیشه بیشتر ساعاتمان که آنجا هستیم در خانه ها می گذرد و این اصلا ًخوب نیست و مورد پسند من یکی که نیست. ولی هوا بارانی بود. از طرفی چاره ای نبود ، باران شمال که خبرش را دارید ، اگه شروع کند به باریدن دیگر ول کن نیست. خواهرم می گفت که چند روز پیش برف آمده بود. هوا سرد هم هست ....

flowers

بعد از 2 روز هوا آفتابی شد ، ما هم رفتیم جاهای دیدنی گیلان رو گشتیم .

خیلی جاها رفتیم ، گیسوم ، ماسال ، قلعه رودخان ، چندتا از زیارتگاه ها که ماشاا... تعدادشون کم هم نیست ، لیلا کوه ، چمخاله ، بندرانزلی ، رضوانشهر و ...

گیسوم که جنگل و ساحل معروفی داره ، ولی هنوز درخت ها کاملاً سبز نشده بود، اردیبهشت به بعد حسابی همه جا سبز می شه ، و زیبایی ها دو چندان .

اینم عکس از جاده ای که به دریا ختم میشه


ماسال هم کوه قشنگی داشت که رفتیم اونجا ولی زیاد نموندیم ، اونجا درختهای کاج داشت و تقریبا ً سبز بود و کف زمین هم چمن سبز کرده بود....

بندر انزلی رفتیم ولی خیلی سرد بود ، نمی توانستیم کنار دریا بمونیم زود برگشتیم.

flowers

قلعه رودخان ... یاد پله های زیادی که طی کردیم تا به این قلعه تاریخی برسیم می افتم ... قلعه رودخان نزدیک شهر فومن است ، جاده ای قشنگ دارد و کوه های خیلی زیبا ،،، در کنار رودخانه  و آبشاری که اگه مسیر بالا رفتن به قلعه را طی کنید حتماً خواهید دید. فقط باید به اطراف خودتون توجه کنید.


وای که چقدر این پله ها خسته کننده بود. چندین بار استراحت کردیم ، باید هم استراحت می کردیم ، یکی گفت 1200 عدد پله دارد ، ولی دقیق نمی دونم چند تا پله داره ... اونهایی که داشتند می اومدند پایین بهمون می گفتند که برید راه زیادی نمونده ، ولی هرچی می رفتیم انگار این پله ها تمومی نداشت. هر وقت خواستید برید بالا ، یادتون نره که آب معدنی با خودتون ببرید ، چون خیلی احتیاج میشه ،،، ولی وقتی که رسیدیم اون بالا و قلعه رو دیدیم انگار تمام خستگی این راه رو فراموش کردیم .... خیلی قشنگ بود، واقعاً لذت بردم.

ما ساعت 12 راه افتادیم ساعت 14به قلعه رسیدیم.  در مسیر یکبار دست یه بنده خدایی رو گرفتم آخه از میانبرها داشت می رفت و سرعت گرفته بود و نمی توانست بایسته ، همه می ترسیدند دستش رو بگیرند ، یعنی همه نگاه می کردند ببینند چه اتفاقی می خواد براش بیافته... ، به من خیلی نزدیک بود ، کم مونده بود به من بخوره و منم پرت کنه پائین... دستش رو گرفتم ولی اینقدر سرعتش بالا بود که دستش از دستم رها شد ... و نقش زمین شد . اگه دستش رو نگرفته بودم می رفت ته دره ، خیلی خطرناکه ، اگه گذر شما به آنجا افتاد ، کمی احتیاط و صبر لازمه . یکی دو نفر هم افتاده بودند و دست و پاهاشون شکسته بود. پائین اومدن دیگه اون خستگی رو نداشت ولی زانوهامون داشت می ترکید... خواهرم می گفت که من حاضرم هزینه کنم این قلعه رو پائین بسازند . یکی دیگه می گفت آخه مگه آن ها بز بودند که این قلعه رو اینقدر بالا ساختند. چطور می رفتند و می اومدند. ما همه پاهامون درد گرفته بود ... داماد محترم حتی رفت آمپول عضله باز کن زد.

flowers

یه روز هم قصد لاهیجان رفتن و شیطان کوه رفتن داشتیم، از سمت چمخاله رفتیم ، رفتیم ساحل چمخاله، بعدش یک زیارتگاهی بود سمت لیلا کوه چند سال پیش رفته بودیم ، خیلی دوست داشتم یک بار دیگه برم اونجا ، اون سری با ماشین خودمون نرفته بودیم و آژانس ما رو برده بود.  این سری پرسان پرسان رفتیم و راه رو اشتباه رفتیم ، از محلی های اونجا پرسیدیم که قبلاً جاده اینجا خاکی نبود ، گفتند حدود 1 سال پیش سیل اومده و جاده رو خراب کرده . شک کرده بودیم که داریم راه رو اشتباه می رویم . آخرش رسیدیم به جایی که واقعاً جاده ای خطرناک داشت ، مادر محترم گفت برگردیم ، عقل هم می گفت که این راه خطرناکه و با توافق همه برگشتیم .  و مسیر اصلی را پیدا کردیم.  جایی که می خواستیم بریم دوازده تا امامزاده با هم یکجا هستند می توانی بین قبرهاشان قدم بزنی. وقتی که بین قبرها می ایستی یه حس غریبی پیدا می کنی. فکر می کنم کمتر کسی بشناسه کجا هست. طبیعت اطراف آنجا هم خیلی زیباست. ساعت رو نگاه کردیم دیدیم اگه بخواهیم بریم شیطان کوه دیر میرسیم ، آخه شام مهمان بودیم ، با اینکه از رفتن به لاهیجان منصرف شدیم ولی در مسیر رفتیم آستانه اشرفیه و از اونجا رفتیم. در ترافیک شدیدی هم گیر کردیم و چند بار هم راه برگشت را گم کردیم. موقع شام هم حسابی دیر رسیدیم . مونده بودیم شام بخوریم یا خجالت . 

flowers

شنبه ساعت 12 راه افتادیم از جاده قدیم برگشتیم ، خیلی خلوت شده بود، از وقتی که جاده جدید باز شده ، این جاده و کاسبی زیتون فروش ها حسابی تعطیل شده. وقتی که رودبار را رد کردیم ترافیک شد ، دیدیم داره برف میاد ، اولش حسابی ذوق زده شدیم ، ولی وقتی که به کوهین رسیدیم ، گیر کردیم در برف ها ، ترافیک شده بود ، نمی تونستیم حرکت کنیم. تا ساعت 8 شب توانستیم رد بشویم. آن هم  شاید به این خاطر بود که جاده قزوین به رشت و برعکس از آن سمت رو بسته بودند. وگرنه حالا حالا گیر افتاده بودیم. کامیون ها هم نمی توانستند کنترل خودشون رو حفظ کنند ، داشتند دنده عقب می اومدند ، فکرش رو بکنید ، خیلی خطرناک بود. چند جا مجبور شدیم ماشین هل بدیم ، عجب بساطی بود، نوک پاهام یخ کرده بود. هر چی هم بخاری روشن بود اصلاً گرم نمی شد. در بین این همه استرسی که بین همه آدم ها دیده می شد ، بیرون رو نگاه کردم و پرنده های توپولی رو دیدیم که می اومدند بین برف ها تا برای خودشون غذا پیدا کنند. یه مقدار نون داشتیم ، خورد کردم براشون ریختم. مادر خیلی ترسیده بود. در قیافه پدر هم دلهره بود ، می گفت هر کسی اینجا بنزین تمام کنه ، خیلی باید بهش سخت بگذره ، باید دست زن و بچه رو بگیره و بره ، چون کسی بهش بنزین نمی ده. ولی در بین این همه قیافه های نگران ، می دیدیم که چقدر به هم کمک می کنند ، اگه ماشینی نمی تونست حرکت کنه ، می اومدند و کمک می کردند و هل می دادند. پیش خودم می گفتم حالا اگه اخبار گفت که یکسری از هموطن ها در برف گیر کردند می فهمم که چه کشیده و خواهند کشید.

flowers

کمی در قزوین ماندیم و حدود ساعت 2 بود که رسیدیم تهران من سریع رفتم در جایم خوابیدم ، خیلی خسته بودم. انگار کوه جابجا کرده بودم. این چند وقت هم دیر می خوابیدیم و زود بیدار می شدیم ، تنم خسته خسته بود. صبح یکشنبه دیرتر رفتم سرکار.



  • بن تن
  • زمستانه