تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳۱ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

duck

خسته ، تکیه دادم به صندلی اتوبوس ... به این فکر می کردم که کاش زودتر حرکت کنه و در مسیر ترافیک نباشه. از پشت عینک آفتابی ام به آدم هایی که هر کدام به سویی می رفتند نگاه می کردم. من کنار پنجره در قسمتی نشسته بودم که روبروت هم اگه کسی بنشیند رویش به تو خواهد بود.

روبرویم یک دختر حدود 12 ساله با یک بچه 1/5 ساله که دور تا دور دهانش با کاکائو قهوه ای شده بود نشستند ، کنارم هم یک خانوم نشست طوری که بدنش به بدنم چسبید... من دوست ندارم کسی بهم بچسبه .. کلافه می شم. خودم رو کمی جمع کردم ولی اون خودشو پهن کرده بود و پهن تر میشد. خودمو به بی خیالی زدم و به بیرون و آدم ها نگاه کردم. اون دختری که روبروی من نشسته بود فرزند این خانوم بود.

خانومه بو می داد .. من سرم رو چرخوندم سمت پنجره و پنجره رو باز کردم .. دوست داشتم بینی ام را با دستم بگیرم ولی لحظه ای گفتم نکنه خجالت بکشه .. و یا من با این کار نگاه های دیگران را به سمت او هدایت کنم و دلش بشکند. در این فکر بودم که شروع به حرف زدن  با دخترش کرد و هر وقت که سرش به سمت من می چرخید بوی بد دهانش هم منو اذیت می کرد. سعی می کردم با دهان نفس بکشم .. سرم رو به پنجره تکیه داده بود دوست داشتم از پنجره بپرم بیرون .. وای خدایا کدوم کار درسته؟!! تصمیم گرفتم بلند بشم ولی آنقدر خسته بودم که طاقت ایستادن نداشتم. اولین ایستگاه اگر بود منتظر اتوبوس بعدی می شدم. ایستگاه بعدی آنقدر اتوبوس شلوغ شد که حتی جلوی من هم ایستادند.

بچه کوچک مدام گریه می کرد ، اون یکی خانومه که روبروی این خانومه که بغل دست من بود نشسته بود ، یک بیسکویت رنگارنگ داد دست بچه ، بچه تند تند می خورد. ولی نصفش رو هم ریخت رو زمین و لباس خواهرش هم حسابی کثیف کرد.من صدای ام پی تری ام رو زیادتر کردم که صدای گریه نشنوم.

شانس اینجانب از اونجایی که خیلی زیاد شده بود ، در ترافیک وحشتناکی گیر کردیم. مسیر 20 دقیقه ای 1 ساعته طی شد. فکر کنید وقتی که ماشین ایستاده خوب همه ی پنجره ها هم که باز باشه .. هیچ فایده ای نداره.

بچه لج آب گرفته بود .. مامانه هی به بچه شیر می داد ..  ولی دوباره می گفت آبه آبه آبه ..ماما آبه آبه ...  هیچکس هم یه آب نداشت دست این بچه بده .. اینم مدام گریه می کرد

گوشیم زنگ خورد و با تلفن صحبت کردم بعدش ام پی تری ام رو خاموش کردم. یک دختر دیگه داشت که پشت نشسته بود ، اومده بود کنار مادرش ایستاده بود ... طی مسیر پیتزا فروشی دیدند .. اینقدر با ذوق نگاه می کردند ، دختره در گوش مامانش یه چیزی گفت ، مامانه آروم گفت .. کدوم مامانی طاقت دیدن گشنگی بچه هاش رو داره ، کدوم مامانی دوست نداره برای بچه هاش چیزهای خوشمزه بخره ؟! دخترکم .. اگه پول داشتم پیتزا هم برات می خریدم. الان می رسیم خونه نون و پنیر می خوریم بمیرم برات که گشنه هستی. دختره گفت .. همه اش که نون و پنیر میدی ، کی تا حالا گفتی پیتزا می خرم براتون. همه اش می خوای دروغ بگی؟ مامانه بچه کوچک رو گرفت و خواست بهانه آب رو نگیره و دکمه لباسش رو باز کرد و شروع به شیر دادن بچه کرد. بچه حتی تمایلی به شیر خوردن نداشت .. مدام می گفت آبه آبه. همه ی حرفهای یواشی که به دخترش می گفتو من می شنیدم.

یه چیزی گلومو فشار می داد ، دیگه بو منو اذیت نمی کرد... ولی داشتم خفه می شدم.  یادم اومد چند ایستگاه قبل از ایستگاهی که باید پیاده می شدم ، یک مغازه بود. سریع بلند شدم و رفتم جلو . پولمو آماده کردم و زود دویدم یک آب معدنی گرفتم و از پنجره دادم دست مادر که دیگه از دست گریه های بچه بلند شده بود. مادره دستم و محکم فشار داد و بهم خندید. تو نگاهش یک دنیا تشکر بود. اتوبوس راه افتاد و دستم و رها کرد.

یه کم آروم تر شده بودم ولی هنوز یه چیزی بغض شده بود ته گلومو فشار میداد. خوبی عینک های آفتابی اینه که کسی اشک پشتش رو نمی بینه ..........

rose divider

پ ن : هنوز تو سرم هست " کدوم مامانی  طاقت دیدن گشنگی بچه هاش رو داره" .... به این فکر می کنم تحمل گشنگی سخت تره یا تحمل گشنگی کشیدن و گشنه دیدن پاره ی تنت؟!

پ ن 1: خدا همه ی مسافرها رو حفظ کنه، همیشه این اواخر تابستان تصادفات رانندگی زیادتر میشه.



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/٦/٢٧ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

فیلمی که بابا از خواهر زادم گرفته:

امیررضا مشغول بازی رایانه ای بود. بابا با دوربینش سر می رسه و شروع می کنه با صحبت کردن.

پسر بابا حالش خوبه؟

- امیر رضا سرشو تکون می ده و می گه سلام.

چند تا بابایی رو دوست داری؟

- امیررضا می گه دوست دارم حرفی از تعداد نمیزنه.

بابا چندتا سوال دیگه می پرسه

- امیر رضا در کمال بی حواسی جواب می ده.

بابا داره باهاش حرف می زنه و قروبون صدقه اش می شه.

- امیر رضا دستش رو به نشانه خداحافظی تکون می ده.بای بای

بابا دوباره باهاش حرف می زنه

- امیر رضا اینبار هم دستشو تکون می ده و  هم می گه خوب دیگه کاری ندارم.بای بای

بابا ول کن بچه نیست ،  دوباره صحبت می کنه.

امیر رضا  با آرامش می گه ...   بابا بزرگ ، اینقدر حرف زدی که باختم. خداحافظ .. من الان با شما کاری ندارم . دااااارم بازی می کنم دوباره دستش رو تکون می ده .

تا بابا می خواد حرف بزنه .. سریع می گه خداحافظ.


یکی از اون طرف می گه ... یعنی ولم کن.نیشخند

دست کوچولو عین پیام بازرگانی سر می رسد و می گوید ، بعد بازی همه سوالاتو بپرسی یه جواب جدید می گیری.

Back to school

پ ن : بابا نوه هاش رو دوست داره ، اونم خیلی زیاد ... اینقدر با حوصله باهاشون بازی می کنه ، که یکی ندونه فکر می کنه که اصلاً بچه نداشته. (اینو مامان بعضی اوقات بهش می گه). 

پ ن 1: خواهر زاده هام شهر دیگه ای هستند. اگه بابا بتونه زود به زود می ره بهشون سر می زنه . ولی به هر حال فرقی نمی کنه که  وروجک ها رو دیروز دیده باشه یا یک هفته پیش ،، همیشه در حال ناز کردن عکسشون هستش .. شبها هم که بدون ناز کردن و کلی باهاشون حرف زدن نمی خوابه. می گه باید صداشون رو بشنوم. اخیراً هم که یاد گرفته فیلم چطور بگیره ..  شب ها که من خونه ام حداقل نیم ساعتی فیلم ها رو مرور می کنه.

پ ن : چند وقته که می خوام  به  یاد و نزدیک شدن به فصل بازگشایی مدارس و شور و ذوق مدرسه رفتن بچه ها ، برم برای خودم چند عدد لوازم التحریر خوشمل بگیرم. احتمالاً یکی می گیریم که رو دلم نمونه. ولی هر دفعه به یاد یکی از همکلاسی های دبستانم می افتم که دفترهایش را با پاک کن پاک می کرد تا بتواند دوباره ازشون استفاده کنه. به این فکر کردم که وقتی که اجباراً با خودکار باید تکلیف می نوشتیم چه می کرد!! اون موقع از این پاک کن ها بود. ولی دفتر پاره می شد  برای پاک کردن یک کلمه خوب بود.



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۱ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

یادتونه عروسک های باربی یه زمانی چه فروشی داشت؟! از کیف باربی تا لوازم تحریرش تا دفتر و حوله و بشقاب و .... خلاصه روی هر چی که دوست داشتند این باربی ها رو چسبونده بودن. تازه باربی شدن هم مد شد. من نه باربی می شدم نه میشم .. شکمویی نمی ذاره. فکر نکنید من باربی شدم.چشمک  اکثر بچه ها دوست داشتند یکی از این عروسک ها داشته باشند. دیروز من ٢ تاشون رو دیدم. انگار از تلویزیون در اومده بودند بیرون خیلی کپی برابر اصل بود. موهاشون رو هم خیلی عجیب و سخت درست کرده بودند. داشتند عرض خیابون رو رد می شدن ، یه موتوریه یه حرف خیلی بد بهشون زد... اون باربی ها هم یه حرف بدتر بهشون زدند. آخ  قضیه داشت ناموسی میشد. ما هم مجبور بودیم کنار پارکینگ بایستیم تا ماشینمون بیاد تا بریم.

هر کسی که رد میشد با هر سرنشین ماشینی دوست داشت این باربی ها رو مال خودش داشته باشه. به هر حال باربی ها به هر قیمت حراجی ای که ماله اونها نمی شدن.

می گما با اینکه باربی دیگه الان مد نیست ولی راننده ها دست و پاشونو گم کرده بودن. نه منظورم باشه که لاغری مد باشه ها شما فیلم و کارتونش رو در نظر بگیرید. بالاخره سوار یه ماشین شدند و رفتند و بقیه در حسرت و به یاد فیلم و کارتون باربی به ماشین در حال بردن باربی ها نگاه کردند.

اگه سرشون شلوغ نبود شاید یه امضاء ازشون می گرفتم. به هر حال کم کسی نبودند که باربی بودند. از تلویزیون در اومده بودند .

clover

پ ن : تعطیلات خوش گذشت؟ بازم بگید دولت به فکر شما نیست.چشمک

پ ن ١: از هوای خنک دارم لذت می برم. دلم حس لطیف بعد از بارون می خواد. داریم به پائیز نزدیک میشیم همه جا بوی مدرسه میده. همه در حال خرید کیف و وسایل مدرسه اند.



تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٥ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

خوشحالم که خواهرم امیدواره ...

دکترها بهشون گفتند که احتمال اینکه مشکل ژنتیک داشته باشید زیاده ، اینم بگم که این خواهرم با پسرعموم ازدواج کرده ،‌موقع ازدواج هم آزمایش ژنتیک داده بودند و بهشون گفته بودند که هیچ مشکلی ندارند. حالا اینکه اینها یهو می گن شما مشکل ژنتیک دارید موندم. یک دکتر هم گفته که شاید از نظر خونی ضعیف باشید. شاید ها زیاده تا قطعی به نتیجه برسن.

 بابای لوبیا که رفته بود بیمارستان هزینه کفن و دفن ازش گرفته بودند!! شما تا حالا شنیده بودید؟!! من که تعجب کردم. اونم برای جنین 2/5 ماهه.

rose divider

http://s1.picofile.com/dastkucholoo/Pictures/tabestan%2089/mashhad.JPG

در مورد سفرم هم بگم که خیلی خوب بود. من به سبکی روحی که می خواستم رسیدم. برای تک تکتون هم دعا کردم . اونهایی که یادم اومدن اسمشونو آوردم ، بعد دیدیم نه انگار یه سری ها به یادم نمیان کلی تر دعاتون کردم. امیدوارم  هر چی که می خواستید اگه به صلاحتون بود بهش برسید. امیدوارم دست کوچولو رو هم فراموش نکرده باشید.

خادمی رو دیدم که پارچه های سبزی که به پنجره فولاد بسته شده بود رو با چاقو پاره می کرد ، می گفت من نمی دونم این ایرانی ها کی می خوان دست از خرافه بردارن. آخه خانوم محترم ، آقای محترم کی گفته نخ بستن مشکل شما رو حل می کنه. از خدا بخواین. می گفت و نخ های سبز رو پاره می کرد. می گفت آبروی ایرانی ها رو دارید با این خرافه ها می برید. منم باهاش موافق بودم. ولی تفکرات کهنه رو تغییر دادن کاره سختیه. من می گم از اطرافیانمون باید شروع کنیم. چند نفر تو فامیل هست که هنوز به این چیزها عقیده داره.. از اونها شروع کنیم. از خودمون. اگه همه اینکارو کنیم یواش یواش درست میشه. البته امیدوارم.

butterfly

پ ن : میام می خونمتون .. یه کم کار دارم .



تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۸ | ٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

میگن باید مادر بشی تا بدونی مادر چی می کشه ، باید پدر بشی تا بدونی پدر بودن چه حسی داره. این لوبیای کوچولو از همون اول که از یک نقطه شروع می شه تا وقتی که لوبیا می شه و یواش یواش میاد و پا به دنیا می گذاره ، شاید تا مادر یا پدر نشه متوجه نشه که از همون اول حس مادر و پدر بودن رو به مامان و باباش داده ... قبل از تولد.

هنوز نمی تونم با جرات بگم که بین مادر و پدرها تفاوت وجود داره .. از یه جهت بعد احساسی اش رو در نظر می گیرم از یک نظر تربیت ها و فرهنگ و .. هنوز نتونستم با اطمینان بگم آره فرق داره.می گم مادر با تمام حس مادری که یاد گرفته .. مادره و همچنین یک پدر. از همون اول برای این لوبیا نقشه می کشن تا وقتی که بزرگ بشه و بخوان عروس یا دامادش کنند. فداش می شن و قربونش می رن. دردش نمی تونن ببینن .. صبرشون برای این لوبیا از همه بیشتره. فقط بعضی ها قدر هدیه هایی که دارن و خدا بهشون داده رو بیشتر می دونن.

لوبیای ما یادتونه .... تا ٢/۵ ماه بیشتر مهمونمون نموند. دیروز سونوگرافی به خواهرم گفته نبضش دیگه نمی زنه.

نمی تونستم زنگ بزنم و بگم لوبیای خاله ... واقعاً‌رفته؟ انگار باورم نمی شد که بره و نخواد که بمونه. لوبیا هم لوبیای قدیم ، چرا اینقدر بی خبر آخه . ( خیلی از اتفاقات زندگی خبرمون نمی کنند ، آلارم هم نمی زنند، حتی یه چراغ کوچولو هم نمی زنند که خبردار بشی) مامانش دیروز می گفت به خدا نبضش می زنه ، من حسش می کنم؛ ولی واقعاً نمی زنه .

امروز نامه سقط جنین صادر شد. لوبیا دست از رشد برداشته ... نمی خواد لوبیامون بزرگ بشه.

لوبیا بدان مامانت کلی برات برنامه داشت ....حتی تا تولدهات برنامه ریزی کرده بود. الهی صبرش بده.

butterfly fly

پ ن: خدایا لوبیای هر مامان و بابایی رو سالم و تندرست بدار و هیچ انتظاری رو بی جواب نگذار .

پ ن ١: تا شنبه نیستم .. مسافرم. همیشه شبهای قدر دوست داشتم بیدار بمونم. هروقت که برنامه ای که از حرم امام رضا (ع) بخش می شد رو می دیدم می گفتم یعنی میشه یه شب هم ما اونجا باشیم.... حالا شده. دعوت شدیم.

پ ن ٢: می تونم خواهش کنم .. دعا کنید ... همه رو .. همه رو دعا کنید.

پ ن ٣: چه دعایی کنمت بهتر از این که : خدا پنجره باز اتاقت باشد.لبخند



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

قضاوت کار سختیه .. همیشه که همه چیز روال خودش رو طی نمی کنه. خیلی اوقات در شرایطی قرار می گیری که خودت هم باورت نمیشه که این اتفاق ممکن بود برات  اتفاق بیافته یا در شرایطی قرار می گیری که تصمیماتی که در فکرت هم نمی گنجیده ، گرفتی.

به خاطر ساعات کاری متفاوت شاغلین در تهران ، مترو خیلی خلوت تر شده. تصمیم گرفتم این چند وقت از مترو استفاده کنم. که حداقل از گرمای هوا در امان باشم. چقدر هم خوبه که جا باشه و بتونی بنشینی. نشسته بودم به فروشنده های مترو نگاه می کردم. در هر سنی فروشنده بود. از ٨ ساله تا ٧٠ - ٨٠ ساله. یه سری هاشون خیلی خوش تیپ بودند طوری که فکر هم نمی کردی که ممکنه نیاز به پول این کار داشته باشند. دقت که کردم دیدم فروشنده ها خیلی هوای همدیگه رو دارند. انگار همدیگه رو درک می کنند، خیلی بیشتر از من و شما. حواسشون بود که اگه یکی یه جنسی رو می فروشه شخص دیگه ای با همون جنس تو یک واگن نباشه. حتی برای همدیگه مشتری یابی هم انجام می دادند؛ یکیشون با ذوق دوید و گفت فاطمه بدو این خانومه کلی از من خرید کرد می خواد از تو هم خرید کنه ، دختره یه کم با خجالت گفت : یه خورده یواش تر ، دستت درد نکنه. .... خانومی که سنش هم زیاد بود ساکش رو می کشید و می گفت : لواشک جومونگ ، کیک نمی دونم اسمش چیه دارم. بعد همه خندیدند؛ خودش هم خندید، بدون اینکه ناراحت بشه ، گفت: دیگه سنم زیاد شده حفظ کردن اسمش برام سخته. منم تازه کارم تا یاد بگیرم طول می کشه. خنده تلخی کردم و تو دلم گفتم الان وقته کار کردن شما نیست...... یکیشون که دختر جوانی هم بود، به فروشنده های کودک خیلی دقت می کرد. دیدم به یکیشون که یه خرده دستش و صورتش سوخته بود گفت: برو امشب حتماً‌حموم ،‌بدنت خوب لیف بکش ... فلانی که اذیتت نمی کنه؟!! اگه اذیتت کرد بیا به خودم بگو  و .........

یک روز دلم گرفت ، ایستاده بودم ، فضای مترو شلوغ تر از روزهای قبل بود ؛ سرو صدای فروشنده ها هم بیشتر بود. خسته بودم ولی چاره ای نبود باید تحمل می کردم. یهو صدای بلندی رو از پشتم شنیدم. خانومی با یکی از فروشنده ها دعوا گرفته بود؛ می گفت خانوم شما حق نداری تو مترو فروش کنی؛ این خلاف قانونه!!! اولین کسی که با تشر این خانوم مواجه شد شرمنده گفت حق باشماست و آروم رفت. چند نفر دیگه هم همین کارو انجام دادند. خانومه داشت با تلفن صحبت می کرد و ریز ریز می خندید. یهو یکی از فروشنده ها دقیقاً‌جلوش ایستاد و وسیله هاش رو داد دستش و شروع به بلند حرف زدن کرد و تبلیغ جنس هاش، خانومه بلند گفت وااااااای دوباره یکی دیگهعصبانیمگه مترو جای فروشه؟ حالیت نمیشه نباید داد بزنی،‌سردرد گرفتم. اینقدر لحنش بد بود که فروشنده طاقت نیاورد مثل بقیه و گفت چیکار کنم مجبورم، می فروشم. خانومه انگار از اینکه یکی جوابشو داده بود عصبانی شده باشه بلند شد و با عصابنیتی که به لکنت افتاده بود گفت: همین ایستگاه پیاده میشی با هم بریم پیش یکی از مامورها ببینم شما حق داری یا من؟!! فروشنده بهش پوزخندی زد و گفت: می خوای با هم بریم دادگاه؟ ... خلاصه بحث کردند و بحث کردند. بغض فروشنده  از صحبت کردنش پیدا بود. وسایلاشو جمع کرد و گفت: فکر می کنی اگه مجبور نبودم میومدم حرفهای تو تازه به دوران رسیده رو بشنوم؟ ایشااا.. که یه روز تو مترو ببینمت که داری فروش می کنی؟ ایشااا.. به مشکل من دچار بشی و چاره ندار بشی و من خودم اینجا ببینمت !! ایشااااا.... ایشااا... با بغض و قلب شکسته اش هی نفرینش می کرد. و خانومه انگار نه انگار. لابد پیش خودش می گفت که به گفته گربه سیاه بارون نمی باره.  چیکار کنن ؟ آنقدر که غیرت داشتند و کار می کنند و یه لقمه نون در میارن با ارزشه،‌اون ساک های بزرگ و سنگین و جابجا کردن کار سختیه. معلوم نیست چند تاشون مچ ها و کمرشون درد می کنه........

قبلاً‌هم دیده بودم که یکی از ماموران مترو اومد داخل واگن و یکی از فروشنده ها که حدود ۴٠ سالش بود و حسابی زد!!! هم ترسیدم و هم خشکم زده بود!!! یکی بهش گفت چرا از خودت دفاع نکردی؟ گفت : پیره ،‌گناه داره. خیلیای دیگه رو هم زده.

 

دنیای زیر زمین ، دنیایی است که برای من و شما برای دقایقی گذر کردن است با مقصدی معین ولی برای هر یک از فروشنده ها بی مقصد تا وقت رفتن به منزل.

 

Cute Yellow Butterflies

پ ن : با سر و صدای ایجاد شده من هم راضی نیستم ، فقط می گم شایدها زیاده و می تونه قسمت هر کدام از بی نیازهای امروز باشه.

پ ن 2: مهین شهابی بازیگر تلویزیون و سینما صبح دوشنبه اول شهریور در سن 74 سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سرطان درگذشت.یادش گرامی ، امسال خیلی هنرمند از دست دادیم.



  • بن تن
  • زمستانه