تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

وقتی که شخصی خوابه می گن هیییس خوابه ..

وقتی که به درمانگاه ، بیمارستان یا مطبی مراجعه می کنید با عکس پرستاری که دستشو گذاشته روی بینی اش که یعنی هیییس  مواجه می شوی.

در خیلی از جاها  غیر مستقیم با جمله هایی مواجه می شوی که یعنی هیییییس.

بعضی از سکوت ها با آهنگ طبیعت آرامش بخشه  وقتی که کنار دریایی یا داخل جنگل یا بیشه ای نشستی

سکوت خوبه؟ آرامش میاره؟

خیلی اوقات هنگامی که از وسایل عمومی برای تردد استفاده کردم شاهد دعواهایی بودم که سکوت خیلی ها رو بهم ریخته.  دعواهایی بین سواره با پیاده یا سواره با سواره یا پیاده با پیاده را هم کم ندیده ام. 

یه روزهایی از تمام شلوغی های شهرم خسته میشم.دوست دارم تلویزیون بود و من خاموشش می کردم.

در کنار تمام لذت هایی که می توانیم از یک فضای ساکت و بکر بدست بیاریم. خیلی خوبه که گاهی جایی باشه که بتونی فریاد بزنی ؛ از تمام اعماق وجودت. 

همه جا وقتی که نوشته شده هییییس .... نفس کشیدن گاهی سخت میشه .. حتی نفس هات هم بلند به نظر میاد.

سکوت خوبه ،‌ قبول . ولی همیشه نه.

چند وقته که به خاطر اون قسمت وجودم که نیاز به فریاد داره نیازمند جنگلی شدم که فقط خودم توش بودم و فریاد می زدم. و بعدش می گفتم آخیش.

کار با شهربازی رفتن و فریاد زدن حل نمیشه.

وقتی که جنگل باشی و کلی فریاد بزنی ... تمام فریادت گم میشه .. نمی ریزه روی سر کسی که شاید نتونه تحملش کنه. گم میشه و بدون اینکه کسی اذیت بشه ، تو سبک شدی.

این جور موقع ها باید گشت و این جنگل رو پیدا کرد لازمه .. لازم.

 

 

flowers

 

 

پ ن : هر شخصی که به جنگل نیاز پیدا می کنه ، حالش بد نیست. می خواد خوب بمونه.

پ ن ١: این جمله رو دوست دارم ..

آمده ایم که با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱ | ٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

کلاس اولی ای دیده اید که اولین روز خودش تنها به مدرسه برود؟!! سوال

کتانی های چسبی ام را پوشیدم و کیفمو انداختم رو شونه ام ، به بغالی رفتم و خوراکی خریدم و به سمت مدرسه حرکت کردم. کلاس اولی بودم.  آن روزها همه ی دانش آموزان یک روز کلاس بندی می شدند. حداقل کلاس اولی ها ، کنار ماماناشون بودند و من تنها یه گوشه منتظر بودم که اسممو صدا کنند و برم سر صف بایستم. اول فامیلی ام هم حرف ی بود. آخرین نفر از کلاس اولی ها من بودم. حالا چرا آخرین کلاس هم افتاده بودم خدا داند. یک لحظه پیش خودم فکر کردم که نکنه این مدرسه ثبت نام نشدم. نگران راستش یک لحظه گفتم کاش می ذاشتم مامان بیاداا.. نکنه تا حالا فکر کردید مامانم منو نیاورده مدرسه؟!! نه دست کوچولو احساس بزرگی می کرد. گفت زشته همه میگن دختره چقدر لوسه.مژه تا اسمم رو خواند دویدم و با لباس های نو مدرسه در کنار دیگر نو پوشان مدرسه ایستادم و با افتخار وارد کلاس اول شدم و نفسی عمیق کشیدم.

یه سری ها اصلاً‌موافق با مقطع پیش دبستانی نیست و می گویند خودمان آموزش لازم رو خواهیم داد. پس یه سری ها پیش دبستانی نرفتن چون اجبار هم نبود. اکثراً برای اینکه فرزندشان با شیوه آموزش مدرسه کم کم آشنا شود اسم فرزندشان را در آمادگی می نوشتند. الان دارید چه فکر می کنید. من جزو کدام دسته قرار گرفتم؟ یعنی نرفتم؟ دست کوچولو پیش دبستانی رفته با یک تفاوت زبان من ٢ سال این مقطع را گذراندم. آخه نیمه دومی بودم و با همسن هایم به پیش دبستانی رفته و آنگاه که آنها مسیر پله های دبستان را به سوی کلاس اول طی نمودند با حسرت و به پیشنهاد دبستان دوباره وارد پیش دبستانی شدم.افسوس مربی ام هم سعی می کرد چیزهای جدیدی به من آموزش دهد تا کلاس برایم تکراری نباشد.  به این خاطر پایه ام خیلی قوی بود که وارد کلاس اول شدم و شک نکنید که من زشت می دانستم که کلاس اول را با مادرم به دبستان بیایم. ٢ سال آورده بود. زشت بود خوب چشمک

rose

پ ن : فکر کردید دست کوچولو خیلی بچه ی مستقلی بوده، نیشخند ؟ گرچه آمادگی استقلال پیدا کردن در من بوده و خیلی زود مستقل شدم.چشمک

پ ن ١: پتوی دو نفره برداشتم. آخه هوا سرده منم می خوام پتو رو دور خودم بپیچم و پنجره رو باز بذارم . آخ که خیلی سرمست می شم و خواب بهم می چسبه.

پ ن ٢: این مدت که ساعت ها رو عقب کشیدند ... ما اگه همیشه ساعت ٢٣ میخوابیدیم حالا ساعت ٢٢میخوابیم. این بیشتر خوابیدن و دیرتر بیدار شدن آخ لذت بخشه زبان



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۸ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

کلی در مورد خاطرات مدرسه صحبت کردیم. چند شب پیش آنقدر با مرور خاطرات گذشته مدرسه ، ما را به خنده واداشت که دیگر خواب از سرمان پریده بود و با شوق در تاریکی اتاق که با نور کمی که از روشنایی بیرون حاصل شده  بود نگاهش می کردیم که بس کن... الانه که صدای پدر بلند شود که چه خبرتونهنیشخند 

مامان امیر رضا از دست امیر رضا کلافه شده ... هر وقت بهش زنگ می زنیم داره می گه بنویس چشمک این بچه اصلاً علاقه ای به مشق نوشتن نداره. پارسال درس هایی که کلاس اول معملمشون بهشون می داد رو کاملاً بلد بود. به همین خاطر دوست نداشت بنشینه و دوباره گوش کنه. هر وقت خواهرم ازش می پرسید همه را بلد بود ولی تکلیف انجام نمی داد. انگار براش عادت شده. دوست نداره تکلیف هاش رو انجام بده.

مامان امیر رضا جزو بچه های درس نخوان پدر بنده بود. آن شب خواهر بزرگم می گفت که این خواهر همیشه پرونده زیر بغلش بود. هر چه می گفتند که درس بخواند ،‌همیشه به فکر شیطنت های خودش بود. پدرم همه ی راه ها رو امتحان کرده بود جواب نمی داد که نمی داد. آخرش بهش می گفت بشین خونه .. تو که درس نمی خونی بهتره بمونی خونه به مامانت کمک کنی. اینقدر بابا بدش می اومد که مدرسه والدین رو بخواد  ،‌وای به وقتی که بابا رو مدرسه می خواست. همونجا پروندشو می گرفت. الان که یادمون میاد اینقدر خودش و خودمون می خندیم.خنده خدا وکیلی کدومتون اینقدر چشمتون به پرونده ای که دست مدرسه داشتید افتاده ؟؟؟ تا اون مقطع تحصیلی رو تموم نمی کردید بهتون پرونده نمی دادن.

تقلب مامان امیر رضا همیشه مشهور بود در فامیل. شب امتحان از شیوه های مدرن که هنوز هم کسی نمی تونه از این روش ها استفاده کنه ، بهره می برد.البته باید بگم جراتش رو هر کسی نداره.

اگه بد آموزی داره بگید پاکش کنم. برگه تازه A4 بدون تا رو برمی داشت عرضش به اندازه بلندی انگشتش کمی کمتر ، چند عدد می برید .به هم وصلشون می کرد، مثلاً 2 متر می شد. بعد یک سمت این طومار رو ریز می نوشت و خیلی با مهارت لوله اش می کرد. بعد با کش پول می بستنش .. سر جلسه می گرفتش تو دستش. اون سرش رو طوری با انگشتش می چرخوند که از این طرف این طومار رو باز می کرد از طرفی کاری کرده بود که بسته می شد.  راستش من در این امر استعداد ندارم. وگرنه الان بهتر توضیح می دادم.چشمک هر وقت که مراقب بد نداشت نمره اش خیلی خوب می شد و هر وقت که مراقب ماهر بود ... می افتاد. زبان  با بیشتر بچه های فامیل همکلاسی بود آخه تقریباً بیشتر کلاس ها رو در جا می زد. تا دیپلم هم بیشتر پیش نرفت و زود هم شوهر کرد. چشمک

خواهر بزرگم بهش می گه .. نه که تو بچه سر به هوایی نبودی .. امیر رضا هم به شما رفته. چشمک خدائیش هم استعداد خوبی داشت ولی استفاده نمی کرد.

flowers

پ ن: فکر کنم هر مدل بچه ای که برای والدین باشیم .. همونطور بچه نصیبتون میشه. یادمه یکی از دوستام می گفت من بچه نمیارم .. می گفتیم چرا؟ می گفت آخه می دونم عین خودم می خواد بلایی که من سر مادر و پدرم در آوردم سر من در بیاره. من صبر والدینم رو ندارم می کشمشآختعجب

پ ن 1: خاطرات مدرسه زیاد دارم. در پست های بعدی تعریف می کنم.لبخند



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٤ | ٥:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

هفته های اول که بچه مدرسه ای ها رو می بینی کلی ذوق می کنی .. همه تمیز و اتو کشیده هستند .. واقعاً‌ حس و شادی و ذوقی که دارند رو احساس می کنی. یه خواهر کوچیکتر دارم که امسال دیپلم می گیره. مقنعه ای که بهشون دادند برای ابتدایی ها خوبه. بیچاره از اول سال هی یه بلایی سرش میاره که یخوره راحت سرش کنه. میگه پسرها مسخره امان می کنند. خودم هم اولین بار کلی بهش خندیدم. البته تو دلم به روم نیاوردم. خوب پسرها حق دارند آخه این چه فرمی است که براشون انتخاب کردند. بی سلیقه ها.

sakura

از الان منتظر هستم که اواسط پاییز بیاد چون می خوام برم شمال ، حتی با فکر کردن بهش هم میرم تو رویا،‌خودم رو وقتی که در جنگل با اون همه برگ زرد و نارنجی وقتی که تصور می کنم کلی لذت میبرم.

 

sakura

 

همیشه بهم می گفتند که بزرگتر از سنت رفتار می کنی .. زود بزرگ شدم. زودتر از اونچیزی که فکرش رو می کردن.

روز کودک ، ١۶ مهر یکسال بزرگتر می شم. می گن خانوم ها سنشان رو دوست ندارن بگن. خوب اگه تا حالا براتون جای سوال بود که چند سالم هست ... بگم که دست کوچولو وارد ٢٧ سالگی شد.

همکارام جلوتر شرمندم کردند ... کلی سورپرایز شدم. به خاطر جمع صمیمی که داریم خدا رو شکر می کنم. امیدوارم همیشه دوست خوب بمونیم.



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٠ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

چند وقت پیش آقای محترم زن ذلیل پستی گذاشته بود در مورد اینکه بامزه ترین سوتی هایی که تا حالا براتون اتفاق افتاده رو بگید.(فکر کنم در حکم بازی بود)

خوب از اونجایی که بنده یهو یه سوتی یادم افتاد ، گرچه خیلی هم بامزه نیست ولی تعریف می کنم براتون ...  از اونجایی که همگی امان نیاز به خندیدن داریم و جزو نیازهای مبرم زندگی امان محسوب میشه. ضمن تعریف سوتی خود خواهشمند است هر دوستی که دوست داره سوتی اش رو تعریف کنه ، با تعریف سوتی خود ما را یاری نماید. مژه خوب ثواب داره، ای بابا یه کم فکر کنید.زبان رو شدن نداره که ... هیچکسی نیست که سوتی نداده باشه . چشمک باور کنید دل مردم رو شاد کردن کلی ثواب داره.امید است که خدا دل شما رو شاد کنه (آیکون دست کوچولوی نصیحت کن)

سوتی های خنده دار و باحال در این صفحه به روز می شود تا همه بخوانند،‌حتی آنهایی که با باز کردن کامنت دونی های اینچنینی مادام مشکل پیدا می کنند. خیال باطل

در ضمن اگه دوست داشتید می تونید به دوستهای خودتون هم این پست رو معرفی کنید که تعداد سوتی هامون بیشتر بشه. هورا

 چه عیبی داره .. بیایید با هم بخندیم.نیشخند

Spring Flower Hearts

قبل از تعریف گفته باشم خیلی هم سوتی من شاید جالب نباشه.به هر حال سوتیه دیگه.

خدمتتون عرض کنم که ... بنده ٢ سال پیش در دانشگاه با استادی درسی را می گذراندم. ایشون در مورد کنفرانس ها صحبت می کردند. یکسری بچه ها گفتند که استاد ما استرس می گیریم ،‌ کنفرانس خیلی کار سختیه. استاد صحبت می کردند و در حال قانع کردن دانشجویان بودند که کنفرانس کاری نداره که .. شما میایید صحبت می کنید دوستاتون مطلب جدیدی رو متوجه می شوند .. حتی ممکنه من چیزی از شما یاد بگیرم .... یهو دست کوچولو که همیشه ساکت بود دهن مبارک رو باز کرد و گفت صد در صد ... استاد عزیز لبخندی زد و قرمز شد و بعداً‌حال ما رو گرفت. موقع کنفرانس گفت دست کوچولو بیا کنفرانس بده ببینم چی میخوای یاد ما بدی .. البته این کوچیکش بود .. بعدها هم کلی حالمان را گرفت و اکنون که من ترم آخر می باشم ، بازم کنفرانس . وقتی که موضوع کنفرانس رو انتخاب کردم .. خنده ای انداخت و می دونم که هنوز رو دلش مونده .. آخه این چی بود من گفتم که با گذشت ٢ سال این استاد یادش نمیره.ابرو

الان و همیشه تکرار می کنم که لعنت بر دهانی که بی مورد باز شود.

Spring Flower Hearts

بفرمایید همه دعوتید.. سراپا منتظر سوتی شما هستیم.نیشخند



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٦ | ۳:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

آدم خوبه در شرایط مختلف روی خودش کنترل داشته باشه. ولی چه کنم ١٢ بار میس کال انداخته روی گوشی هام... منم متوجه نشدم. دلهره گرفتم که چه اتفاقی افتاده ؟ زنگ می زنم؛ میگه هیچی می خواستم بخوابم ، گفتم زنگ بزنم بهت بگمتعجب گفتم یعنی ١٢ بار زنگ زدی که بگی می خواااای بخوابی ؟!!!

منم از استرسی که قبل از تماس داشتم  و هنوز آثارش کاملاً رفع نشده بود ، به جای اینکه گوشی ها رو بگذارم داخل کیف دستی ام روی پام گذاشتم . وقتی که از تاکسی پیاده شدم ، یک پلاستیک آشغال داشتم که بعد از پیاده شدن انداختم سطل زباله ؛ موقع خواب خواستم ساعت گوشی ام رو تنظیم کنم که دیدم نیستند. تمام کیفم رو زیر و رو کردم. نبود که نبود. گفتم شاید با پلاستیک زباله داخل سطل زباله انداختم. سریع دویدم سر کوچه ، دیدم سطل زباله رو شهرداری خالی کرده.  بدنم شل شده بود .. داشتم سکته می کردم. کلی اطلاعات  داخل گوشی ام داشتم که قرار بود سر فرصت از گوشی ام خالی اش کنم!!! زنگ زدم به گوشی ام ، کسی بر نمی داشت.

با خودم می گفتم آخه دختر چرا دقت نکردی ؟!! آخه چرا از دلهره حواست رو گم کردی.

دوباره تلاش کردم ... چندین بار تماس گرفتم.. دیگه داشتم نا امید می شدم که راننده تاکسی گوشی رو برداشت و گفت که دیده کف ماشین افتاده. گفت دور شده. گفتم پس من فردا زنگ می زنم که برام بیارید محل کارم ،‌ کرایه اتان هم حساب می کنم. گفت باشه.

امروز 6 مهر تا ساعت 12 هر نیم ساعت زنگ زدم .... ولی جواب نمی داد. به خودم می گفتم چرا شماره موبایلش رو نگرفتم.

واقعاً‌ گاهی اوقات صبر کردن کار سختیه  می دونم الان چند نفر حسابی نگرانم هستند. شماره هاشون هم در خاطرم نیست.

flowers

پ ن : دوستانم می گویند چرا دو تا خط دارم ،‌ مگه بازاری هستی؟ راستی مگه بازاری ها دو تا خط موبایل دارن؟ من که به خاطر اینکه در منزل خط ثابتم آنتن نمی ده ،‌خط اعتباری ام رو فعال کردم. شاید هم یه روز بازاری شدم خدا رو چه دیدی.چشمک

پ ن ١: ساعت 13 مجدد تماس  گرفتم ، گوشی رو برداشت.. گفت شیفت شب هستم صبح خواب بودم. آدرس رو گفتم. ولی سرویس مدرسه داره ، ساعت 18:30 میاره.

flowers

بالاخره : زنگ زدم و گفتم که دقیقاً کی میایید ؟ گفت که باید برم سرکار نمیشه !! گفت بمونه برای فردا. گفتم باور کنید که نیاز دارم بهش. گفت پس خودتون بیایید بگیرید. منم آژانس گرفتم و کلی در ترافیک ماندم و بالاخره به گوشی هام رسیدم. کلی میس کال و مسیج داشتم.  یکی از دوستام که شاید تقریباً خیلی دیر به دیر بهم زنگ می زد هم زنگ زده بود هم پیامک داده بود ..ناراحت هم شده بود که چرا جوابش رو ندادم. تا اومدم بهشون خبر بدم شارژ باتری ام تموم شد و خاموش شدند. خلاصه شب با یک پیامک  عذرخواهی کردم که باعث نگرانی شدم. شب هم کلی خسته خیلی زود خوابیدم.



  • بن تن
  • زمستانه