تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

چقدر داره روزها زود می گذره ، یه وقتهایی به خودم میام که می بینم یک ماه گذشته و من روزهاشو خیلی حس نکردم. اون موقع ها تو لحظه زندگی می کردم ، الانم همینه ها ولی کارهای بزرگتر انجام می دم. ولی ته ته ته دلم راضی نیستم. بعضی موقع ها فکر می کنم که به یک تحول بزرگ احتیاج دارم ولی خوب که فکر می کنم. می بینم نه اون موقع ها چیزهای خیلی خیلی ساده تری هم منو شاد می کرد.

امروز وقتی که بارون می بارید مثل قدیم ترها، صورتمو گرفتم رو به آسمون و با یک لبخند قدم زدم و قدم زدم و قدم زدم و تمام وجودمو با بارون شستشو دادم. بعدش رسیدم به مغازه توی کوچه و یک بستنی بدون کاکائو گرفتم و ....

این روزها حس و حالم پر از فکر کردن است ، به این فکر می کنم که چه کارهای مفیدی انجام دادم ؟ من کجا ایستادم؟

×××××××××××××××××××××

پ ن : دلم برای خواندن وبلاگ دوستانم خیلی تنگ شده. تنبل شدم .. قبول.



  • بن تن
  • زمستانه