تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/۳/۱٦ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو
عشق یعنی برهنگی دو احساس پاک نه برهنگی جسم


آقایی گفت : من اصلا نمیتونم دختری که باهاش یکبار نخوابیدم و نفهمیدم از نظر جنسی در حد من است به عنوان همسر انتخاب کنم! باید قبل از ازدواج باهم رابطه جنسی چه ناقص و چه بهتر کامل داشته باشیم! چیه بدون آگاهی میریم زیر یک سقف بعد می فهمیم که از نظر جنسی با هم مشکل داریم و دنبال طلاق و خلاصی از اون زندگی هستیم.

آقای گرامی ای بهشون گفتند: فلانی , منم با نظر شما موافقم میشه در حقم رفاقت کنی , و خواهرتو برام جور کنی , من خیلی از خواهرت خوشم میاد! قصدمم ازدواجه !
آقا رگ غیرتش زد بیرون و تا تونست دوست گرامی را به باد فحش و ناسزا گرفت. کم مونده بود خفه اش کنه.

اقای محترم
اگر می خواهید این روند در جامعه اتفاق بیافته از خودتون شروع کنید.
آیا می تونید بپذیرید که خواهر شما اینگونه باشه؟

متاسفانه در جامعه کنونی ما حداقل من ندیدم مردی که بازنی قبل از ازدواح رفاقت و دوست و رابطه جنسی ریلکس داشته باشه بعد اونو بعنوان همسر بخواد . همیشه دنبال دخترهایی که به قول معروف آفتاب و مهتاب آنها را ندیده باشد و به نوعی باکره باشد می گردد. البته خود به دنبال زن مورد نظر خود معشوقه های زیادی را پشت سر می گذارد و به ازدواج که می رسد زن باکره می خواهد .. مسخره است.

کم نیستند دخترانی که بکرات خود را ترمیم می کنند و این دروغ شیرین که مردها می خواهند بشنوند را به آنها هدیه می دهند.

زنی که مثل خودشان به دنبال نیاز جنسی خود باشد , ولو ازدواج موقت داشته باشد را دست مالی شده می پندارند ولی برای یک مرد ایرادی ندارد .


آخر چرا؟

چرا ما که مسلمان هستیم نمی توانیم راستگو باشیم. شما فکر کن ازدواج موقت


حاج اقایی را می شناسم که با وجود همسر هر روز یک زن صیغه می کند و هر شب یک معشوقه را نظاره م یکند بعد به منزل در کنار همسر خود می رود.
آنوقت از جوانان ما چه انتظاری دارید ؟ او سیر نمی شود و این کار را ثواب می داند ولی برای جوانان عیب و ننگ است ؟


من نیامده ام این عمل را درست جلوه دهم , فقط می خواهم بگویم کمی وسیع بنگرید , دنیای ما همیشه دو دو تا مساوی چهار تا نیست .
بیایید مشکلات را وسیع بنگریم .

منم نظرم ازدواج است .
هیچ کسی به این نمی اندیشد که فقط لذت ببرد , همه می خواهند که ازدواج که راه درست است را انتخاب کند.


ولی خواهشا وسیع بنگرید.

در این مورد اگر چیزی شنیده اید مطرح نمایید.


من میخواهم در اینجا در این مورد افکار خود را به اشتراک بگذاریم.

نویسنده : دست کوچولو

dividers
dividers

پ ن: میشه طوری پیام بذاید که بتونم تائیدش کنم؟ برخی از دوستان به نوعی پیام می گذارند که خیلی خصوصی است !! و نمی توان عمومی مطرح نمود آن را .

پ ن 1: اگر خاطره ای دارید بگویید در ادامه مطلب این مطلب افزوده می شود.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/۱۳ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

یکی بودی , یکی نبود .

دختری در تمام فراز و نشیب های زندگی , با وجود تمام گرگ های انسان نمای دنیایی که در آن می زیست زندگی را می گذراند.

گاه آنقدر فشارهای زمانه زیاد بود که خستگی و غم  تمام وجودش را فرا می گرفت و جز مرگ آرزویی نداشت . آری فصل خزان زندگی اش بود, پاییز , فصلی که در ان متولد شده بود. آیا می توانست از این فصل که برایش زیباترین فصل بوده و هست غمگین باشد؟ هرچه فکر می کرد می دید دختر پاییز از این سخنان باید دوری کند.

در اوج غم دستانش را لرزان روی پاهایش گذاشت و بلند شد. و به زندگی ادامه داد.

آیا فراز و نشیب های زندگی کم شد؟ آیا گرگ های آدم نما مردند؟

نه ...

همه هستند و به قوت خود باقی

دختر پاییز با آگاهی قدم بر می دارد به دور از وابستگی زندگی می گذراند.

گرگ ها باید باشند , فراز و نشیب باید باشد.

دخترک قصه ی ما از وقتی که پذیرفته تمامی غم هایش را , دیگر هیچ چیز آزار دهنده نیست. او خود را نابوده شده نمی پندارد. او خود را دختر پاییز می نامد یا علی گفته و ایستاده ...  او نه شکسته , نه خسته است و نه عین باد به دنبال باد می رود!

دخترک پاییر همیشه آرزو داشته روی ابرها بتواند بنشیند , اکنون روی یک تکه ابر سفید آرمیده در آرامش و با لبخند و حتی اگر باد بیاید او را حرکت می دهد و اگر باد نیاید هیچ مشکلی ندارد , استفاده می کند از دیدن , از آموختن و ... 

دختر قصه ی ما اکنون شاد است و آرامش دارد.

cluod

cluod

پ ن : میگما , این دختر پاییز عین شیرازی ها تنبل شده .. مگه نه؟

پ ن 1: یه دوست شیرازی داشتم , میگفت با دوستام می رفتم تا پای کوه بعد می گفتیم بابا قصد رفتن به کوه بوده , مهم نیت ماست , بشینیم همینجا از هوای پاک لذت ببریم

پ ن 2: بین چند تا مدل گوشی موندم کدومو انتخاب کنم . ساموسونگ گلکسی نوت 3 , سونی زد1 , ساموسونگ گلکسی 5 ... اگه مدل بهتری در این حد قیمت می شناسید معرفی کنید برم تحقیق کنم. ممنون.

 



تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/۳/٢ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

در اوج خستگی روزگار

آمد و گفت : اگر می توانی مثل من که اکنون با آرامش در ساحل به نظاره دنیا نشسته ام  بنشینی ... بمان.

نمی دانست که بد موقع آمده است.

ندید که در اوج پاییز آمده است.

نتوانستم بنشینم

نماندم.

blue flower divider

 پ ن : حالم خوب است. خواستن یک بحث است , توانستن یک بحث.



  • بن تن
  • زمستانه