تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٩ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

برگ های زندگی ورق می خورد , شهر من نیز مانند همه ی شهرها روز و شبهای خود را سپری می کند, در شهر من این روزها اتفاقات عجیب زیاد می افتد. ولی آنقدر عادی گفته می شود که حتی اگر با آب و تاب هم برای کسی اتفاق عجیبی را بازگو کنی دیگر تعجب نمی کند !!!گویی همه دچار شوک سنگین شده اند !!

قصه شهر من در حال نوشته شدن است.

قصه شهرشما نیز در حال نوشته شدن است .

به اطراف و اطرافیان خود بنگرید ,مشکلات زیاد است. که اکثر آنها به دست خود ما ساخته شده است, از اعتماد های بیش از حد , باورهای غلط , دور شدن از خدا , فاصله گرفتن از انسانیت , خودخواهی های بی پایان و ....

گویی همه خنجر در دست گرفته اند و به تو می خندند.

چه کسی است که واقعیت ها را نداند ؟

چه کسی است که خواب باشد ؟

همه خوب می دانند که چه شده و در کجا زندگی می کنیم در چه محیطی ....

در این دنیا غم خوردن و عذاب کشیدن کاری را درست نمی کند.

بگذار سرخوش باشم و گاه از تمام این بدی ها خود را بیرون بکشم و برای خودم , تنها برای خودم زندگی کنم.

 

blue flower divider

پ ن : سکوت و لبخند. لبخند



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٢ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

قدیم ها درون تقویم جیبی ام اشاره ای به اتفاق ها و کارهای مهمی که انجام می دادم می نمودم و  هرگاه ازنوشتن در دفتر خاطراتم عقب می ماندم به آن رجوع و پس از یادآوری شروع به نوشتن می کردم

اکنون حتی تمایل ندارم به گذشته ها برگردم

حتی یک هفته قبل

اکنون را زندگی می کنم

بنابراین از امروز می گویم:

امروز دلم طبیعت خواست , هوای پاک , دود و ازدحام شهر آزارم می داد. با یک دوست خوب شهر را رفتیم و رفتیم تا به فشم رسیدیم. هوا خیلی خوب بود, دل نداشتم برگردم , حیف دیر رفته بودیم. حیف زمان نداشتیم بیشتر بمانیم. اینگونه طبیعت گردی را دوست دارم  . اگر به دامن طبیعت نروم احساس دلمردگی پیدا می کنم و چه احساس بدی است.

sun flower

پ ن : دیگر عادت باید کرده باشید, هر از گاهی غیب می شوم در روزمرگی ها و دوباره بازمیگردم ,خودم هم عادت کردم به این رویه .. به قول بعضی ها , زندگی صد سال اول سخت است , بخندید. لبخند



  • بن تن
  • زمستانه