تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱ | ۸:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

چهارشنبه ساعت ١٣:٣٠ پاس ساعتی گرفتم که برم دانشگاه... خلاصه طبق پیش بینی های خودم نیم ساعتی دیر رسیدم. ساختمان جدید دانشگاه خیلی برامون غریب بود. من و دوستم زهرا هم عین معتادها عادت کرده بودیم که بین هر کلاس یا آنتراک ها بریم و چایی بخوریم. بوفه دانشگاه هنوز افتتاح نشده بود. رفتیم بیرون اولین سوپر مارکتی که دیدیم ، خودمونو بهش رسوندیم. من گفتم آقا چایی داریدخوشمزه گفت کیسه ای؟! گفتم نه چایی که الان بخوریم. آقاهه با قیافه ای متعجب تعجب نگام کرد و گفت بعد از میدان یکی هست اونجا برید تهیه کنید. منم که از رو نرفتم ... گفتم آقا اینجا دانشگاه باز شده اگه چایی بیارید سود داره ها .... خلاصه رفتیم به آدرسی که گفته بود... ولی خبری از چایی نبود. انگار جمع کرده بودند.ناراحت گفتیم بریم بستنی یخی بخوریم. بستنی یخی هم نبود... (( این چه وضعی بود آخه)) خلاصه رفتیم همون مغازه و ٢ تا بستنی سالار اونم به اجبار پرتقالی اش رو گرفتیم. بعد از کلاس بعدی دوباره رفتیم بستنی خوردیم. زبان خوب از بی چایی ای مجبور شده بودیم. آقاهه گفت انگار شما چایی پیدا نکردید. گفتم : خوب آقا اگه چایی بگذاری مشتریتون زیاد میشه ،، این یه پیشنهاده خود دانید. آقاهه نیشخندی بهمون زد گفت بوفه اتان به زودی افتتاح میشه. حالا یه چند روزی تحمل باید کرد.قهر خوب من چایی می خواااااااام. امیدوارم زود افتتاح بشه وگرنه .... نیشخند

black flowers

پنج شنبه رفتیم خانه دایی بزرگوار .... از بدو ورود دایی گفت که کاش سیدی بگیرم ویندوز و آنتی ویروس برام نصب کنی. من هم تا آخر میهمانی داشتم ویندوز و برنامه های مختلف نصب می کردم....... اینم از مهمونی رفتن.

ولی گفتم این درسته که من بیام مهمونی و از من کار بکشید. قهر  ای دست کوچولوی بیچاره .... بگید دیگه ... گفتم حوصله مهمونی اومدنو ندارما ... انگار می دونستم قراره چی بشه.چشمک تازه دایی می گفت بمون یه خورده مشکل کامپیوتر دارم. گفتم کتابهامو نیاوردم. فردا دانشگاه باید برم. (بین خودمون بمونه بهونه داشتم میاوردم... خوب خسته شده بود)

black flowers

جمعه هم می خواستم برم چیتگر دوچرخه سواری ولی دیدید که چه بارونی اومد. برنامه ام کنسل شد. حالا تا پنجشنبه و جمعه دیگه. چند تا از دوستانم هم میان. فکر کنم خیلی خوش بگذره ... خوب شما هم بیایید . باید از یه جایی شروع بشه این دوچرخه سواری....  از ما گفتن.

ساعت ١٣ تا ١٧ دانشگاه کلاس داشتم. راستی تازه شروع کردم به دیدن فیلم لاست. این همه تعریف می کردند ... ولی نرفتم ببینم ... بعد از این همه مدت تازه وقت خالی پیدا کردم. الان قسمت ۵ رسیدم. از اونجائی که شنیدم که اعتیاد آوره فکر کنم تا آخر هفته کلی اش رو دیده باشم.مژه



  • بن تن
  • زمستانه