تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

وقتی از عشق می‌گفتم تجسم میکرد در ذهن خسته اش .. دروغ و خودخواهی را، شکست و جدایی را شاید ذره ایی صداقت و وفا و دیگر هیچ !! وقتی از دوست داشتن می‌گفتم در نگاه پر معنایش زلالی اشکهای بی طاقتی آزارم میداد گویی او از عشق ودوست داشتن نفرتی عمیق دارد !! وقتی از دوست داشتن  می‌گفتم به نقطه ایی مبهم خیره میماند! نمیدانم شاید…. صورتش در عین زیبایی غمی‌آشکار داشت که هر بار نگاهش میکردم دلم می‌لرزید ! نمیدانم دوست داشتن  با این همه زیبایی چگونه برای او زشتی مطلق بود !! نمیدانم دوست داشتن کدام رویش را نشان او داده بود که اینگونه بیزار بود از دقایق عاشقی اش از دوست داشتن کسی که با ذره ذره وجود به او محبت میکرد از دریچه نفرت به عشق  و دوست داشتن نگاه میکرد و این برایم معمایی حل نشده بود !! وقتی در اوج دوست داشتن ، در اوج خواستن ناگهان تنها میشوی …و او میرود به همین راحتی وقتی تمام وجودت پر میشود از بودنش، از حضور نابش و ناگهان دقیقه‌ها باز میمانند از گذر لحظه‌های عبورش … و او میرود به همین راحتی وقتی با تمام وجود تکیه میکنی بر دوست داشتنش و ناگهان  او میرود بی هیچ پاسخی وقتی در نگاهش دوست داشتن  را می‌بینی و یکباره ......

----------------------------------------

پ ن: توصیف دست کوچولو است , از زبان کسی که آمد مرا عاشق کند خود عاشق شد.



  • بن تن
  • زمستانه