تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۸ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

می خوای بگی چی اعتماد به نفست زیاده .. نمی ترسی ... کدومش؟!!!

گاهی کارهایی می کنم که بهم می گن که تو رو خدا این کارها رو نکن .. خطرناکه .. جامعه خراب شده و پشیمونی سودی نداره و ....


اول از همه بگم که دوستام هیچ کدوم به قول بعضی ها پایه نشدن با هم بریم چیتگر... کل پنج شنبه رو نشستم و لاست دیدم. راستش داره برام مسخره میشه. خیلی حوصله دیدنش رو ندارم. چند روز هم گفتم عجب فیلمی هست که توی مسیر هم میریختم تو گوشی ام و نگاه می کردم. ولی اینکار دیگه اینکارو انجام نمی دم. خلاصه پنج شنبه از روی بیکاری نشستم و لاست دیدم و خوابیدم. از این کار چقدر بدم میاد بیکار باشی و بشینی بخوابی.

جمعه کلاس داشتم... دوستم گفت که یه جایی همدیگه رو ببینیم و با هم بریم کلاس... گفتم برو دیرت میشه ... قبول نکرد. تاکسی گیرم نمی اومد ، سوار یه ماشین شخصی شدم، آقاهه با اون یکی آقاهه که جلو نشسته بودن ... آهنگ هایده رو زیاد کرده بود که من کلاً‌داشتم کر می شدم ولی آهنگش قشنگ بود. اون آقاهه دومی که انگار اسمش شمید بود ، وسط راه پیاده شد. راننده دستهاش رو قلاب کرده بود و انداخته بود خودشو روی فرمون انگار می خواست روی فرمون بخوابه .... بعد با سرعت خیلی زیاد بین ماشین ها ویراژ می رفت ، می خواستم بگم آقا من خیلی عجله ندارما. ولی هیچی نگفتم یه نیم نگاه انداختم توی آینه دیدم داره چشم چرونی هم می کنه. ولی هیچی نگفتم انگار پیش خودش گفت الانه که از ترس سرعت زیاد جیغ بزنه ... نمی دونم چه فکری می کرد. ولی من هیچی نگفتم و گذاشتم منو به مقصد برسونه در عین این بی خیالی منتظر بودم که حرکت اشتباهی کنه و ...... (دیگه بماند که چیکارش می کردم) سالم رسیدم نترسید.

معمولاً‌ وقتی که عجله دارم این اتفاق ها می افته ..

یکبار هم سوار تاکسی شدم راننده منو برد یه جایی که اصلاً‌بلد نبودم. بیچاره گم کرده بود .... اینو فهمیدم ... بعدش فهمیدم که اصلاً‌ گواهی رانندگی هم نداره ... خوب من از کجا باید وقتی که سوار می شدم می فهمیدم که گواهی رانندگی داره یا نه ... اونم خیلی بد رانندگی می کرد.

بعد از کلاس و خوردن ناهار موقع برگشت با دوستم رفتیم پارک جمشیدیه ماشین و خیلی پایین پارک کردیم و پیاده رفتیم بالا. حسابی بهمون خوش گذشت. فقط شلوغ بود. 

عکس١ - عکس ٢

خواهرم بیرون بود .. بعد از پارک با هم رفتیم پارک چنگلی لویزان. از یه دربی رفتیم که تقریباً‌ میشه گفت هیچکی نبود .. برای خودمون کلی گشتیم و از قشنگی ها لذت بردیم . بعضی جاها گلهای زرد کوچیکی بود. بین درختها و جاده خاکی هم کلی قدم زدیم و  هم کلی خندیدیم.

تازه می خواستم به دوستام بگم دوباره یه روز دیگه بریم ...

دوستام بهم می گن نرو این جاها سرتو می برن. میگن به خودتون رحم نمی کنید به مامان و بابات رحم کنید. بهم می گن کارهای خطرناک می کنم.

احتیاط شرط عقله قبول ... ولی ............................... نمی خوام از همه چیز توی ذهنم بترسم و نتونم زندگی کنم. سعی می کنم اونی که باید باشم .... همین.


پ ن: وقتی هم که این اتفاق ها برام می افته اصلاً‌ نمی ترسم . با خونسردی کامل فکر می کنم که چه کار باید انجام بدم.

پ ن ٢: این کارها از نظر شما خطرناکه؟



  • بن تن
  • زمستانه