تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

تا بیرون پنجره اتوبوس و نگاه کرد ، نگاهش خشک شد. دستی چشمانش را بست و ملافه سفید رو دوباره رویش کشید. یک چهره خونی در ذهنش ماند. چرا مرده بود؟ چرا گوشه خیابون افتاده بود؟ اگه ماشین بهش زده پس کجاست؟ چرا اینقدر خونی بود؟ چرا آقای پلیش می خنده؟ چی خنده داره ؟!!!!!!!!!!!

صبح بعد غروب دیروز ، دوباره یکی دیگه .... ولی این یکی دیگه خونین نبود.

دخترک که توسط مادرش کشان کشان کشیده می شد تا زودتر دور شوند ؛پرسید: مامانی چرا رو زمین خوابیده؟ ... چرا بلند نمیشه؟............ مامانش گفت: لابد خسته بوده ... خیلی خسته ناراحت و دست دخترک رو کشید و سریع رفتند.

blue bow divider

پ ن: اگه .. اگه یکی منتظرشون باشه ... حتماً تا حالا فهمیده. ناراحت

پ ن2: خانمی که سوار اتوبوس شد گفت: پلیس در حین تعقیب و گریز بهش شلیک کرده.

پ ن 3: پس چرا می خندید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟



  • بن تن
  • زمستانه