تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/٢/۱۱ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

اول از همه یه نفس عمیق کشید و دستهاشو باز کرد .. تازه بارون بند اومده بود. آروم چرخید و آسمون و نگاه کرد انگار نه انگار که چند دقیقه پیش داشت از آسمون سیل می بارید.  دوباره یه نفس عمیق کشید. دوست داشت این لطافت هوا در ذهنش باقی بمونه. همین الان هم که داره می نویسه یهو ناخودآگاه نفس عمیق کشید. 

خوب انگار هوا دلش نیومد که دوباره دست کوچولو برگرده و بگه نشد و نتونست دوچرخه سوار بشه.... بلند گفت خدااااااایا خیلی دوستت دارم.بغل

زمین خیس بود ... رکاب میزد ..... از روی درخت هایی که دو طرف پیست قرار گرفته بود هر از گاهی قطره هایی که از بارون اخیر به جا مونده بود می چکید  ... چه نسیم خنگی به صورتش می خورد ... پر شده بود از لطافت...  پر شده بود از حس لطیف.

فقط می گم عاااااااااااالی بود.

 

Divider

 

پ ن: دیگه داشتیم ناامید می شدیم و می خواستیم برگردیم ولی همین که آخرین لقمه ساندویچ سالاد الویه رو خوردیم .. آفتاب خانم  یه چشمکی از پشت ابرها بهمون انداخت و  اومد بیرون ......... بغل

پ ن ١: جای همگی اتان خالی بود.  گاوچران

پ ن ٢: .... عکس ١ - عکس ٢ - عکس ٣



  • بن تن
  • زمستانه