تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/٢/۱۸ | ۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود 

                     رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

واقعاً درست گفت و چه خوب که عمل کرد و با خودش گفت چه عجله ای است.

45 دقیقه ای پیاده رفته بودند که یهو درب بهشت به رویشان باز شد ... صدای آب و  که قبلاً از فاصله ای دورتر می شنید حالا به وضوح می شنید. صدای برخورد آب با سنگها و حرکتش چقدر زیبا بود.... دوست داشت روی اون سنگ بزرگ بشینه و ساعت ها به صدای آب گوش کنه.. یه لحظه چشماش و بست با اینکه این صدا مدام یه یک شکل بود ولی گوشش اصلاً اذیت نمی شد و دوست داشت این موزیک طبیعت مدام براش بنوازد. (عکس)

پرنده ها با آوازهایی که می خوندند از این شاخه به روی آن شاخه می پریدند.

اینجا خود بهشت بود .. ابرها چقدر زیبا بودند .. آسمان آبی آبی بود . دستهاشو بلند کرد فکر می کرد الانه که یه تیکه از ابر و بتونه برداره و بذاره تو کوله پشتیش... یاد داستان لوبیای سحر آمیز افتادم.. شاید بالای اون ابر هم (عکس) یه غول باشه .. ولی من نه مرغی که تخم طلا می گذاره می خوام نه سکه های طلا .. فقط لحظه ای به من اجازه آرمیدن روی ابرها رو بدید..  دوست دارم غرق بشم تو ابرها .. هووووووووم چه لذتی داره .. یه لحظه تصور کنید....

نسیمی خوشتر از باد بهشت می وزید ... شقایق ها سنگ را بت خانه ی خود کرده بودند و هر جا که دور از دسترس بود روییده بودند .. (عکس)

قرمز و صورتی و زرد و سبز و آبی و سیاه و سفید و ... وای که چقدر رنگ اینجاست ... خدا چه ترکیب رنگی ای  در این تابلوش استفاده کرده...(عکس)

آبشارو  وقتی از پائین نگاه کرد یه تیکه ابر سفید بالاش بود انگار سرچشمه ی این آبشار از درون ابر است... (عکس)

چه زلال است آب چشمه ... چه گوارا ... باز می گویم اینجا خود بهشت است و چقدر خوشحالم که منم در این بهشت پا گذاشتم. (دست کوچولو)


tribal

پ ن: روز پنج شنبه بود ١۶اردیبهشت .. کوه های دارآباد.. شروع ساعت 6:30 صبح.



  • بن تن
  • زمستانه