تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

نمی دونم چرا اصلاً حس مسافرت نداشتم، اگه به خاطر خواهر زادم نبود ، شاید نمی رفتم.

پنج شنبه تولد خواهر زاده هام بود.. قلب 

جمعه بیرون شهر رفتیم. در باغ مملو از سکوت زیر درخت ها نشستیم. جوی آب جاری بود ، آنقدر سرد که نمی توانستی به مدت طولانی پاهایت را داخلش بگذاری.

چند خانواده ... گفتیم و خندیدم. غذا خوردیم قدم زدیم ، زیر درخت دراز کشیدیم و به آسمان خیره شدیم. لحظه ای سکوت کردیم و از هر چه زیبایی است لذت بردیم و لحظه ای شلوغ و شاد بودیم. به دنبال پروانه ها دویدیم و یاد کودکی ها افتادیم.

خیلی چای بهم چسبید... شاید چون روی زغال دم کشیده بود. طعمش خاص شده بود.

 

Pink flower

پ ن: دوستان بلاگفایی خوانده می شوید ولی گویا نمی توان ردپایی گذاشت. چراشو نمی دونم !!!! حداقل بیایید یه خبری از خودتون بدید . چرا یه سری هاتون نمی نویسید (آقا احسان قرار بود یه بازی بذاری که همه مشغول بشن چی شد؟) یا چرا یه سری هاتون خداحافظی کردید (زری عزیز، یهو چی شد .. شما که تازه اومدی بودی!!!)

پ ن 2: انگار هوا یه کم خنک تر شده ..

پ ن 3:  دو دل شدم ... سعی می کنم منطقی باشم  ولی هر سمت که بخواهی بروی یه پای قضیه می لنگه. یاد این بیت شعر جامی افتادم  ک : لنگ لنگان قدمی بر می داشت    هر قدم دانه ی شکری می کاشت.



  • بن تن
  • زمستانه