تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

دیروز بعد از کلی که می خواستم به قول خودم زود برم ، این همه سفارش مادر محترم رو نتوانستم عملی کنم. با دوست جونم ساعت ۵:٣٠ فکر کنیم اومدیم بیرون.

در راه شلوغی و جنگی مشاهده نشدنیشخند

وقتی رسیدم سر خیابان فرعی که به کوچه امان ختم می شد. گویا شروع جنگ را مشاهده کردم. آخ  دیدم در هر طرف خیابان تعدادی آقا اونم در سن های ١٠ -٣٠ ساله ایستادند و مشغول آماده کردن و شروع جنگ می باشند. استرس قدم هایم را آهسته تر برداشتم و به این فکر که چطور از اینجا گذر کنم. در این افکار بودم که از این ترقه های دست ساز انداختد زیر پای یکی از عابرها . بنده خدا کلی ترسید. می دونستم که  ١٠٠% این عملیات برای من هم باید اجرا شود. داشتم آهنگ گوش می کردم. صدای Mp3 رو زیادش کردم و با ظاهری پر از اعتماد به نفس و شجاعانه و  درونی ترسیده از خطری که در انتظارم بود رفتم جلو.

پشتم و در اطرافم مدام ترقه می انداختند .... تعجب ولی بدون کوچکترین عکس العملی به راهم ادامه دادم.... فکر کنم پیش خودشون فکر کردند که من کر هستم نیشخند همه نگاه هایی که روی من بود رو احساس می کردم. ولی هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم ، نه آثاری از ترس بر چهره ام نمایان ساختم و نه دلهره. عینک

انگار از این جنگ به سلامت گذر کرده بودم.زبان

تا ساعت 11:30 صدای ترقه ها رو می شنیدم.

راستی شما از روی آتش پریدید سوال

سرخی تو از من زردی من از تو (امیدوارم که همیشه سر زنده و شاداب باشید و زردی و بیماری هیچ وقت به سراغتان نیاید... آمین)




  • بن تن
  • زمستانه