تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/٥/٩ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

من گم شده ام مرا مجوئید

با گم شدگان سخن مگوئید

یه وقت هایی آنقدر دلت می گیره که دوست داری گم بشی تو یه سکوت و تنهایی عمیق ... دوست داری دور باشی از همه که مبادا این حس بدت باعث بشه حرفی بزنی که نباید بگی. یهو به خودت میایی که کلی هم اشک ریختی ، یهو به خودت میای که کلی در گذشته ها گشتی. نمی دونم شما چیکار می کنید؟! تنها کاری که انجام می دم ... می گذارم ادامه پیدا کنه و می گردم و می گردم ، خوب که سبک شدم .. اونوقت می خندم و می گم ممنون اشکهای مهربون که باعث شدید سبک بشم .. ممنون که باعث شدید دوباره بخندم. چی میشه مگه؟! گاهی لازمه آدم اشک بریزه به هر بهونه ای ... نمی دونم چرا !!! من که هر از چند وقتی نیاز دارم به این گم شدن ها .. انگار کلی غم ها رو با خودم می برم و گمشون می کنم و بدون اونها برمی گردم. اونوقت دوباره انرژی پیدا می کنم که به همه ی بدی های دنیا پشت کنم و به حرکتم ادامه بدم.

 

Dividers

پ ن : یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به دیگران. آخ که اکثر ما اول جوالدوز و می زنیم بعد اگه طرف یادش باشه درد سوزن و تحمل می کنیم.ابرو مهم نیست .. هر چه از دوست رسد نیکوست.لبخند

پ ن ١: من خوبه خوبم .. از خود راضی گفتم که غم ها رو می برم گمشون می کنم. تا بیاد دوباره پیدامون کنه با این شامه ی قوی اش، یه چند وقتی می گذره. به خودمون اسپری ای می زنیم که حس بویایی اش قاطی کنه نتونه به این راحتی ها پیدامون کنه.چشمکنیشخند



  • بن تن
  • زمستانه