تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۳ | ۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

کلیدش رو از کیف درآورد. مثل اکثر موقع ها درب گیر کرده بود. همونطور که کلید و میچرخاند  با بدنش به در کوبید ، آخ آخ ... خوب دردش گرفت. با قیافه ای گله مند وارد حیاط شد. می خواست بگه چرا یکی این درو درست نمی کنه؟! دید خواهرش یک سیب دستش گرفته و داره یک چیزهایی زیر لبش زمزمه می کنه و بعدش روی سیب فوت می کنه! یه چند ثانیه نگاهش کرد بعد گفت سلام. خندید و رفت لباساشو عوض کرد. موقعی که می خواست سیب سرخ به اون قشنگی رو بخوره .. گفت: منم می خوام.

خواهرش: چی؟                      گفت : سیبی که داری می خوری !

            : تو یخچال هست.              : اینو می خوام. شاید اثر کنه.

            : که چی بشه.                   : شاید رو ما هم اثر کنه و خوشکل بشیم.نیشخند

            : تو که خوشکلی.               : من ؟!!! سیب و هندوانه می چسبه ها.از خود راضی


pink

پ ن: قسمت هایی از سوره یوسف : [یوسف] گفت پروردگارا زندان براى من دوست داشتنی تر است از آنچه مرا به آن می خوانند و اگر نیرنگ آنان را از من بازنگردانى به سوى آنان خواهم گرایید و از [جمله] نادانان خواهم شد (۳۳) پس پروردگارش [دعاى] او را اجابت کرد و نیرنگ آنان را از او بگردانید آرى او شنواى داناست (۳۴) 

پ ن: خدای شنوا به صدایم گوش کن و با دانایی خودت جوابم رو بده به نادانی ام توجه نکن.  قربونت  لبخند  

پ ن 2: چقدر خوشحالم که هوا اینقدر خوب شده. دیگه گرم نیست و این خیلی عالی است.

پ ن 3: امروز تولد دوستمان بود. جاتون خالی ، کادو ها داده شد و باز شد. کلی ذوق کرده بود مدام می گفت: وای چقدر قشنگه، وای چقدر نازه ، وای بچه ها دستتون درد نکنه ، وای چقدر دوستشون دارم و ... گفتم کی پذیرایی می کنید؟ ....نیشخند همه بلند گفتند شششکمووووو . خوب شیرینی ها چشمک می زد ... حالا نوبت ما بود واای شیرینی هورا زبان



  • بن تن
  • زمستانه