تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٧ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

همیشه بهانه های زیادی برای خندیدن بوجود میاد. البته می گن به یکدیگر نخندید با هم بخندید.

در محله ی جدید ما بقالی ایست که همیشه ساعت 6 در مغازه اش بازه و خودش هم یک صندلی گذاشته، نشسته جلوی مغازه و هر کسی که رد می شود را برانداز می کند. هر بار که از جلوی مغازه اش رد می شدم نگاه سنگینش را احساس می کردم. یکبار حتی وقتی که خیلی هم دور شده بودم باز نگاه سنگینش را احساس می کردم ولی پیش خودم گفتم نه بابا دیگه در این فاصله که نگاه نمی کنه ؛ ولی برای اینکه جواب سوالم را بدست بیارم نگاهی به عقب انداختم و دیدم ای داد بی داد داره نگاه می کنه. پیش خودم گفتم پیرمرد 80 ساله خجالت نمی کشه. به سنش نیستا .. نگاهش بده!!

قبل ترها می دیدم خیلی ها  صف ایستاده اند که شیر بیاید تا بگیرند. چند روز که دیرتر رفتم دیدم که جلوی مردم را می گیرد و می گوید شیر اومده بیایید بگیرید!! شیر زیاد شده یا این مشتری نداره؟!!

یکبار هم که جلوی منو گرفت و گفت: شارژ ایرانسل هم آوردیم اگه استفاده می کنید بیایید از ما بگیرید!!!

خواهرم  آبمیوه  می خواست، چیزی که مد نظرش بود در موجودی اش نبود. همه ی مارک ها را آورد که یکی را انتخاب کند. هر چه خواهرم می گفت فکر کنم ندارید می گفته وایستا وایستا.. بعد از چند دقیقه دوباره یه مارک اشتباه!!!!  ولی خواهرم میگه باحاله من کلی می خندم. به زور هم شده می خواد یه خوراکی یا چیزی رو بهت بیاندازه.

حالا از اینها بگذریم ...

صبح به سمت اداره می اومدم ... تمیز و مرتب ... بازم نگاه سنگین .. بدبختی راه دیگه ای  هم ندارم ، اجباراً باید از جلوی این حاجی رد بشم. ایشون هم که هیچ صبحی خواب نمی مونه سر وقت بیداره و جلوی مغازه نشسته. اومدم از جوی کم عمقی بگذرم.. پایم لیز خورد با یک پا رفتم داخل جوی کثیف ... یک لحظه خشکم زد .. نگاهی انداختم به پا و شلوارم که کثیف شده بود. کلی حالم گرفته شد؛ حالا دیر می رسیدم. یک بوی بدی هم می دادم ... پیف پیف ، سر صبحی حالم داشت بهم می خورد. شانس آوردم نزدیک خانه بودم. برگشتم و لباس هایم را عوض کردم ، پاهامو خوب شستم. نمی دونم چرا همه ی بی احتیاطی خودمو انداختم گردن این حاجی آقا بقالمون. الان می تونید بخندید ... چون بعد اینکه آروم شدم خودم هم خندیدم. درسته سر صبحی حالم گرفته شد و دیر هم رسیدم ولی شاید باید دیر می رسیدم. در ضمن خدا رو شکر پام ضربه ندید.

flowers

پ ن :  وقتی که شروع به وبلاگ نویسی می کنی ، قرار نیست که زندگی ات رو بذاری کنار و همه ی همه اش اینجا باشی ... آخرش هم بگی برم به زندگی ام برسم. تعادل خیلی خوبه. آدم به همه ی کارهاش می رسه . مثلاً‌ یه سری ها روزانه پست می گذارن یا روزانه چندین پست، ‌ بعد از چند وقت اصلاً‌ نمی دونن چی باید بگن. حرف کم میارن، یا کلاً میرن. فقط به اونهایی که رفتند بگم دلمون تنگتون میشه،‌زمان می بره که به نبودنتون عادت کنیم. هر جا هستید شاد باشید.بای بای

پ ن ٢: خوش بحال کسانی که ساعت ١۴ می روند، جون هر کی دوست دارید بعد از ماه رمضان این همت مضاعف و کار مضاعف رو یادآوری کنید.



  • بن تن
  • زمستانه