تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

قضاوت کار سختیه .. همیشه که همه چیز روال خودش رو طی نمی کنه. خیلی اوقات در شرایطی قرار می گیری که خودت هم باورت نمیشه که این اتفاق ممکن بود برات  اتفاق بیافته یا در شرایطی قرار می گیری که تصمیماتی که در فکرت هم نمی گنجیده ، گرفتی.

به خاطر ساعات کاری متفاوت شاغلین در تهران ، مترو خیلی خلوت تر شده. تصمیم گرفتم این چند وقت از مترو استفاده کنم. که حداقل از گرمای هوا در امان باشم. چقدر هم خوبه که جا باشه و بتونی بنشینی. نشسته بودم به فروشنده های مترو نگاه می کردم. در هر سنی فروشنده بود. از ٨ ساله تا ٧٠ - ٨٠ ساله. یه سری هاشون خیلی خوش تیپ بودند طوری که فکر هم نمی کردی که ممکنه نیاز به پول این کار داشته باشند. دقت که کردم دیدم فروشنده ها خیلی هوای همدیگه رو دارند. انگار همدیگه رو درک می کنند، خیلی بیشتر از من و شما. حواسشون بود که اگه یکی یه جنسی رو می فروشه شخص دیگه ای با همون جنس تو یک واگن نباشه. حتی برای همدیگه مشتری یابی هم انجام می دادند؛ یکیشون با ذوق دوید و گفت فاطمه بدو این خانومه کلی از من خرید کرد می خواد از تو هم خرید کنه ، دختره یه کم با خجالت گفت : یه خورده یواش تر ، دستت درد نکنه. .... خانومی که سنش هم زیاد بود ساکش رو می کشید و می گفت : لواشک جومونگ ، کیک نمی دونم اسمش چیه دارم. بعد همه خندیدند؛ خودش هم خندید، بدون اینکه ناراحت بشه ، گفت: دیگه سنم زیاد شده حفظ کردن اسمش برام سخته. منم تازه کارم تا یاد بگیرم طول می کشه. خنده تلخی کردم و تو دلم گفتم الان وقته کار کردن شما نیست...... یکیشون که دختر جوانی هم بود، به فروشنده های کودک خیلی دقت می کرد. دیدم به یکیشون که یه خرده دستش و صورتش سوخته بود گفت: برو امشب حتماً‌حموم ،‌بدنت خوب لیف بکش ... فلانی که اذیتت نمی کنه؟!! اگه اذیتت کرد بیا به خودم بگو  و .........

یک روز دلم گرفت ، ایستاده بودم ، فضای مترو شلوغ تر از روزهای قبل بود ؛ سرو صدای فروشنده ها هم بیشتر بود. خسته بودم ولی چاره ای نبود باید تحمل می کردم. یهو صدای بلندی رو از پشتم شنیدم. خانومی با یکی از فروشنده ها دعوا گرفته بود؛ می گفت خانوم شما حق نداری تو مترو فروش کنی؛ این خلاف قانونه!!! اولین کسی که با تشر این خانوم مواجه شد شرمنده گفت حق باشماست و آروم رفت. چند نفر دیگه هم همین کارو انجام دادند. خانومه داشت با تلفن صحبت می کرد و ریز ریز می خندید. یهو یکی از فروشنده ها دقیقاً‌جلوش ایستاد و وسیله هاش رو داد دستش و شروع به بلند حرف زدن کرد و تبلیغ جنس هاش، خانومه بلند گفت وااااااای دوباره یکی دیگهعصبانیمگه مترو جای فروشه؟ حالیت نمیشه نباید داد بزنی،‌سردرد گرفتم. اینقدر لحنش بد بود که فروشنده طاقت نیاورد مثل بقیه و گفت چیکار کنم مجبورم، می فروشم. خانومه انگار از اینکه یکی جوابشو داده بود عصبانی شده باشه بلند شد و با عصابنیتی که به لکنت افتاده بود گفت: همین ایستگاه پیاده میشی با هم بریم پیش یکی از مامورها ببینم شما حق داری یا من؟!! فروشنده بهش پوزخندی زد و گفت: می خوای با هم بریم دادگاه؟ ... خلاصه بحث کردند و بحث کردند. بغض فروشنده  از صحبت کردنش پیدا بود. وسایلاشو جمع کرد و گفت: فکر می کنی اگه مجبور نبودم میومدم حرفهای تو تازه به دوران رسیده رو بشنوم؟ ایشااا.. که یه روز تو مترو ببینمت که داری فروش می کنی؟ ایشااا.. به مشکل من دچار بشی و چاره ندار بشی و من خودم اینجا ببینمت !! ایشااااا.... ایشااا... با بغض و قلب شکسته اش هی نفرینش می کرد. و خانومه انگار نه انگار. لابد پیش خودش می گفت که به گفته گربه سیاه بارون نمی باره.  چیکار کنن ؟ آنقدر که غیرت داشتند و کار می کنند و یه لقمه نون در میارن با ارزشه،‌اون ساک های بزرگ و سنگین و جابجا کردن کار سختیه. معلوم نیست چند تاشون مچ ها و کمرشون درد می کنه........

قبلاً‌هم دیده بودم که یکی از ماموران مترو اومد داخل واگن و یکی از فروشنده ها که حدود ۴٠ سالش بود و حسابی زد!!! هم ترسیدم و هم خشکم زده بود!!! یکی بهش گفت چرا از خودت دفاع نکردی؟ گفت : پیره ،‌گناه داره. خیلیای دیگه رو هم زده.

 

دنیای زیر زمین ، دنیایی است که برای من و شما برای دقایقی گذر کردن است با مقصدی معین ولی برای هر یک از فروشنده ها بی مقصد تا وقت رفتن به منزل.

 

Cute Yellow Butterflies

پ ن : با سر و صدای ایجاد شده من هم راضی نیستم ، فقط می گم شایدها زیاده و می تونه قسمت هر کدام از بی نیازهای امروز باشه.

پ ن 2: مهین شهابی بازیگر تلویزیون و سینما صبح دوشنبه اول شهریور در سن 74 سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سرطان درگذشت.یادش گرامی ، امسال خیلی هنرمند از دست دادیم.



  • بن تن
  • زمستانه