تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٠ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

چند وقت پیش آقای محترم زن ذلیل پستی گذاشته بود در مورد اینکه بامزه ترین سوتی هایی که تا حالا براتون اتفاق افتاده رو بگید.(فکر کنم در حکم بازی بود)

خوب از اونجایی که بنده یهو یه سوتی یادم افتاد ، گرچه خیلی هم بامزه نیست ولی تعریف می کنم براتون ...  از اونجایی که همگی امان نیاز به خندیدن داریم و جزو نیازهای مبرم زندگی امان محسوب میشه. ضمن تعریف سوتی خود خواهشمند است هر دوستی که دوست داره سوتی اش رو تعریف کنه ، با تعریف سوتی خود ما را یاری نماید. مژه خوب ثواب داره، ای بابا یه کم فکر کنید.زبان رو شدن نداره که ... هیچکسی نیست که سوتی نداده باشه . چشمک باور کنید دل مردم رو شاد کردن کلی ثواب داره.امید است که خدا دل شما رو شاد کنه (آیکون دست کوچولوی نصیحت کن)

سوتی های خنده دار و باحال در این صفحه به روز می شود تا همه بخوانند،‌حتی آنهایی که با باز کردن کامنت دونی های اینچنینی مادام مشکل پیدا می کنند. خیال باطل

در ضمن اگه دوست داشتید می تونید به دوستهای خودتون هم این پست رو معرفی کنید که تعداد سوتی هامون بیشتر بشه. هورا

 چه عیبی داره .. بیایید با هم بخندیم.نیشخند

Spring Flower Hearts

قبل از تعریف گفته باشم خیلی هم سوتی من شاید جالب نباشه.به هر حال سوتیه دیگه.

خدمتتون عرض کنم که ... بنده ٢ سال پیش در دانشگاه با استادی درسی را می گذراندم. ایشون در مورد کنفرانس ها صحبت می کردند. یکسری بچه ها گفتند که استاد ما استرس می گیریم ،‌ کنفرانس خیلی کار سختیه. استاد صحبت می کردند و در حال قانع کردن دانشجویان بودند که کنفرانس کاری نداره که .. شما میایید صحبت می کنید دوستاتون مطلب جدیدی رو متوجه می شوند .. حتی ممکنه من چیزی از شما یاد بگیرم .... یهو دست کوچولو که همیشه ساکت بود دهن مبارک رو باز کرد و گفت صد در صد ... استاد عزیز لبخندی زد و قرمز شد و بعداً‌حال ما رو گرفت. موقع کنفرانس گفت دست کوچولو بیا کنفرانس بده ببینم چی میخوای یاد ما بدی .. البته این کوچیکش بود .. بعدها هم کلی حالمان را گرفت و اکنون که من ترم آخر می باشم ، بازم کنفرانس . وقتی که موضوع کنفرانس رو انتخاب کردم .. خنده ای انداخت و می دونم که هنوز رو دلش مونده .. آخه این چی بود من گفتم که با گذشت ٢ سال این استاد یادش نمیره.ابرو

الان و همیشه تکرار می کنم که لعنت بر دهانی که بی مورد باز شود.

Spring Flower Hearts

بفرمایید همه دعوتید.. سراپا منتظر سوتی شما هستیم.نیشخند


آقای زن ذلیل فرمودند:

حدودن 15 سالم بود و تو کوچه با بچه ها فوتبال بازی می کردیم...یکی از بچه ها گفت زز خواهرت اومد...من به ته کوچه نگاه انداختم و دیدم که یه خانوم خیلی شیک و با ناز داره داره راه میره...با یه حالتی مردونه وار گفتم آبجی ما خیلی سرسنگینه و این مدلی راه نمیره...کمی که جلو تر اومد معلوم شد که زز تر زده و تا از سر کوچه بیاد و وارد خونه بشه من 1000 بار به همون دهان لعنتی که بیخودی زر میزنه لعنت فرستادم

دست کوچولو : امان از دست این دهان و باز شدن بیجا .. متوجه هستم.چشمک

Spring Flower Hearts

دوست خوبم جوجو کوچولو

بنده از آنجایی که رییس انجمن علمی بودم، در ابتدای ترمها که گروهمون شلوغ میشد، به درخواست مدیر گروهمون میرفتم تو گروه و اونجا مینشستم پشت میزی که به من اختصاص داده بودن، تا ترم پایینی ها رو راهنمایی کنم، جالب اینجاست که از ترم 3 منو به این سمت گماشتن، و من خودم از خیلیا ترم پایینی تر بودم، ولی کم نمیاوردم نیشخند و همیشه سعی می کردم اطلاعاتم تکمیل باشه...خلاصه اینکه از بچه های ورودیمون شنیده بودم که جدیدا یه استادی اومده که خیلی اسپرت میگرده، مثل دانشجوهاست و اینا، من ترم پیش اون درس رو پاس کرده بودم و از ورودیهام جلو بودم، در نتیجه این استاد رو زیارت نکرده بودم..یه روز که تو گروه بودم، یکی از استادا اومد و گفت، خانومه ... (اسمه من) ، من میخوام یه سری سوال طرح کنم، لطف کنید نذارید دانشجوها بیان این قسمته گروه، که من راحت باشم... منم گفتم چشـــــــــــم استاد (آخ عاشقه این استادمون بودم قلب) و به کارم ادامه دادم، تا اینکه یهو دیدم یکی کله اش رو انداخته پایین و داره میره به اون سمت... گفتم آقا کجاااااااااا؟؟؟!!! بفرمایید اینور... شما؟؟ با کی کار دارید... از دانشجوهای کودوم گروهید؟؟  که به ناگه دیدم اون آقا گُر گرفت و گفت من استادم خاااااااانوووووووم، و من یاده حرفه دوستام افتادم و دیدم ای دله غافل عجب سوتی ای دادم... گفتم دکتر ... (اسم اون استاد)؟؟؟ گفت بله!!! و منو میگید...... دیگه بقیشو نگم بهتره، کلی عذرخواهی کردم.  فقط شانس آوردم که دیگه درس اون استاد رو رد کرده بودم و هیچ درسی هم باهاش نداشتم تا ترم آخر

دست کوچولو : خوب پس به خیر گذشته .. شانس شما بیشتر از شانس بنده بود.

Spring Flower Hearts

بی سرزمین از باد از وبلاگ آخر خط

چند سال پیش من اپراتور تلفن خارجه بودم.اون موقع کارت خارج و اینترنت و این حرفا نبود.(حدود 10-12 سال پیش)یه روز یه خانمی اومد زنگ بزنه یه یه بنده خدایی به اسم ایران تو یه هتلی تو عربستان.با بدبختنی گرفتمش و گفتم با اقای ایران ... کار دارم.اونور خط اپراتور گفت این طبقه همه خانم هستن اشتباه گرفتی.منم که با بد بختی شماره رو گرفته بودم سر طرف داد و بیداد راه انداختم که چرا مسخره کردی منو؟این یارو میگه اینجا طبقه ی خانوماست.یارو هم خیلی خونسرد گفت: خوب ایشون مادرم هستن.
و منکه نمی دونستم ایران اسم خانومه اینجوری شدم اولخجالت
بعدخنده
و بعدقهقهه


دست کوچولو: واقعاً نمی دونستید ایران اسم خانومه !!! بعدش چرا سر مشتری داد می زنید شما... ای بابا .. مشتری مدار باشید.نیشخند 10 سال پیش مشتری ها خیلی آروم بودند هااا مظلوم .. وگرنه جای خنده گریه می کردید.چشمک

Spring Flower Hearts

محمد سعید یونسی از وبلاگ خاگ تعریف می کنند.


اخیرا رفته بودیم اصفهان کلیسا وانک را می دیدیم در و دیوار این کلیسا پراست از نقاشی های زیبا من یک دفعه گفتم ببخشید این نقاشی ها از داستان های تورات است دیگه ؟ وراهنما گفت انجیل ! حالی از ما گرفته شد و من هنوز ماندم این تورات از کجا آمد برزبان ما

دست کوچولو : می بینم که بیشتر سوتی هامون از روی زبان است.نیشخند

تو آموزش نظامی بودیم سرکلاس ش م ر
مربی از سلاح های اتمی صبحت می کرد و این که در ژاپن استفاده شده و همینطور  از سلاح های هسته ای  یکی دوبار نام برد من یکدفعه گفتم آقا ببخشید عراق از سلاح هسته ای در جنگ استفاده  کرده آقا مربی هم بدون درنگ گفت اتفاقا سوال خوبی کردید این عراقی های مزدور کنار اروند رود می آیند کمپوت هاشون  می خورند بعد این هسته آلبالو و گیلاس های کمپوت  پرت می کنند طرف برادران ما !!!!!!!!!
تازه اون موقع بود که من متوجه شدم چه سوتی دادم  ای حالم گرفته شد !!!!
البته من همیشه قبل از حرف زدن  فکر می کنم واین دو بار تو تمام زندگی چند ده ساله ام اتفاق افتاد

Spring Flower Hearts

دوست خوبم ... محبوبه(ربیعه بانو زیر سبیل آقا رجب وبلاگ دارد)

 از وبلاگ محبوبه ها

من یکبار پشت سر استادم که کچل بود گفتم کچلا باید برقصن! یکهو برگشت نگاه کرد آخه زاویه دید من بسته بود ندیده بودمش...کلافه


دست کوچولو : واااااای .. استادتون چیکار کرد.. عجب سوژه ای بودااا .. خیلی باحالیقلب

Spring Flower Hearts

 

علی کامیت از وبلاگ ستاره دنباله دار

نزدیکای ظهر بود که من تو اتاقم بودم و تو عالم خودم.بعد اومدم تو سالن و نشستم پای تلویزیون و اتفاقا تلویزیون داشت برنامه ای رو نشون میداد که من خیلی دوسش داشتم و غرق تماشا بودم.تو این مدت خواهرم که از من بزرگتره داشت سفره ناهار رو آماده میکرد و من فقط غرق تماشا بودم و متوجه نبودم.وقتی سفره آماده شد منو صدا کردند که بیام ناهار بخورم.منم خودمو زدم به نشنیدن.بعد چند دقیقه بلند شدم که برم سر سفره در حالی که داشتم غر میزدم آخه تو چه خواهر ی هستی چرا منو صدا نکردی تو داداشت رو دوست نداری تو به فکر من نیستی الآن بهم ثابت شد...البته به شوخی میگفتم و با صدای بلند و وقتی داشتم میومدم سر سفره حواسم به تلویزیون بود و به سفره نگاه نمیکردم.دیدم هر چی من میگم هیچکی هیچی نمیگه.نگاه کردم به سفره و یکی افراد رو نگاه  کردم دیدم... وای دوست خواهرم هم هست و همه سرشونو انداختن پایین و به زور خودشونو کنترل میکنند...  من یه لحظه خشکم زد ...  سریع اومدم تو اتاق... دیدم همه منفجر شدند و زدند زیر خنده...اونا اونجا و من خودم تو اتاق تا تونستیم خندیدیم...

تا چند وقت وقتی دوست خواهرمو میدیدم ناخودآگاه می خندم. 

 

دست کوچولو : ناهار چی خوردیید؟ خنده دیگه این همه خندیدید سیر شدید ... ناهار می خواستید چیکار زبان

 

Spring Flower Hearts

مهدیس عزیز از وبلاگ مهدیس خانوم

یه روز با دوستم فرنوش سوار یه تاکسی شدیم و یه خانوم عقب نشسته بود و یه پسری هم جلو.... نمیدونم چرا برای اولین و آخرین بار تو عمرم شروع کردم پسره رو مسخره کردن و هی نگاش میکردیم و ازش ایراد میگرفتیم و میخندیدیم.. بعدش فرنوش پیاده شد... یهو پسره برگشت عقب و به خانومه که پیشم نشسته بود گفت : مامان کجا پیاده شیم؟؟؟؟؟؟؟ و من  از خجالت مردن رو همونجا تجربه کردم

دست کوچولو: خوب خدا رو شکر که آخرین بارت هم بوده ... شاید اگه اینطوری نمی شد بازم اینکارو می کردی چشمک میگما شاید مادرش نشنیده ... چطور هیچی بهت نگفته !!! شایدم حرفهاتون رو در مورد پسرش قبول داشته زبان

Spring Flower Hearts

سمیه یکی از خوانندگان

مشهد دانشجو بودیم ، یک شب یکی از بچه هامون نصف بدنش بی حس شد ، بردیمش یکی از بیمارستان های دولتی که نزدیک خوابگاه بود ، یه دکتر جوونی شیفت شب بود و برگشت گفت دوستتون فلج بل گرفته. من سرش داد کشیدم و گفتم آقا شما چطور دکتر شدی ، یهو بر می گردی می گی فلج گرفته ؟ تو اصلاً دکتری ؟ اشتباه کردیم اومدیم بیمارستان دولتی .... خلاصه کلی حرف بارش کردیم. فرداش آدرس بهترین دکتر مشهد رو گرفتیم ، وقتی که نوبتمون شد و وارد اتاق دکتر شدیم دیدیم همون دکتر جوونی که کلی حرف بارش کرده بودیم نشسته پشت میز. تعجب تا ما رو دید شناخت و بهمون خندید ... ماهم کلی خجالت کشیدیم و دهنمونو بستیم. خجالت دکتره هم برگشت گفت می بینم که اومدید مطبم .... الان بعد از 5 سال هر وقت یادش می افتم کلی می خندم. خنده

دست کوچولو: واااای خیلی جالب بود ...  من که کلی خندیدم.زبان

Spring Flower Hearts

آقا مهدی از وبلاگ Sweet DEATH


یادم پارسال بود و من سر یکاری می رفتم که خیلی سنگین بود و اینکه شبکار هم بودم...
توی ماه رمضون سخترین روزهارو داشتم ، یادمه عید فطر که رسید من شبش سرکار بودم و محل کارم تا خونه خیلی فاصله داشت یه 2 ساعتی تو راه بودم اونم با مترو ، دقیقا یادمه وقتی اون روز داشتم ساعت 8 صبح از سرکار بر می گشتم نزدیک خونمون یه نفر رو دیدم یه گوشه نشسته و یه صندوق گذاشته جلوش من خیلی خسته بودم و اصلا حواسم نبود یک لحظه گفتم بذار یه صدقه ایی چیزی بندازیم دست کردم تو جیبم دیدم یه 50 تومنی پاره پوره هستش گفتم کی به کیه خدا خودش قبول میکنه کم و زیادش مهم نیست مهم نیت!
رفتم جلو و پول رو انداختم تو صندوق بعد که یکمی راه رفتم داشتم به نگاه های متعجب اون مرد که پشت صندوق بود فکر می کردم وقتی یکمی دور شدم از اونجا دیدم یکی از همین صندوق ها با همون شکل قبلی دم در مسجدمون هستش که بالاش نوشته شده بود محل جمع آوریه فطریه!
در اون لحظه هیچکس حس من رو نمی تونست بفهمه! خدارو شکر کسی اون اطراف نبود تا ببینه من چه حرکت تابلویی انجام دادم! نیشخند

خنده باز یاد نگاه های اون مرده افتادم!

دست کوچولو : خیلی بانمک بود خنده

Spring Flower Hearts






  • بن تن
  • زمستانه