تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۸ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : دست کوچولو

کلی در مورد خاطرات مدرسه صحبت کردیم. چند شب پیش آنقدر با مرور خاطرات گذشته مدرسه ، ما را به خنده واداشت که دیگر خواب از سرمان پریده بود و با شوق در تاریکی اتاق که با نور کمی که از روشنایی بیرون حاصل شده  بود نگاهش می کردیم که بس کن... الانه که صدای پدر بلند شود که چه خبرتونهنیشخند 

مامان امیر رضا از دست امیر رضا کلافه شده ... هر وقت بهش زنگ می زنیم داره می گه بنویس چشمک این بچه اصلاً علاقه ای به مشق نوشتن نداره. پارسال درس هایی که کلاس اول معملمشون بهشون می داد رو کاملاً بلد بود. به همین خاطر دوست نداشت بنشینه و دوباره گوش کنه. هر وقت خواهرم ازش می پرسید همه را بلد بود ولی تکلیف انجام نمی داد. انگار براش عادت شده. دوست نداره تکلیف هاش رو انجام بده.

مامان امیر رضا جزو بچه های درس نخوان پدر بنده بود. آن شب خواهر بزرگم می گفت که این خواهر همیشه پرونده زیر بغلش بود. هر چه می گفتند که درس بخواند ،‌همیشه به فکر شیطنت های خودش بود. پدرم همه ی راه ها رو امتحان کرده بود جواب نمی داد که نمی داد. آخرش بهش می گفت بشین خونه .. تو که درس نمی خونی بهتره بمونی خونه به مامانت کمک کنی. اینقدر بابا بدش می اومد که مدرسه والدین رو بخواد  ،‌وای به وقتی که بابا رو مدرسه می خواست. همونجا پروندشو می گرفت. الان که یادمون میاد اینقدر خودش و خودمون می خندیم.خنده خدا وکیلی کدومتون اینقدر چشمتون به پرونده ای که دست مدرسه داشتید افتاده ؟؟؟ تا اون مقطع تحصیلی رو تموم نمی کردید بهتون پرونده نمی دادن.

تقلب مامان امیر رضا همیشه مشهور بود در فامیل. شب امتحان از شیوه های مدرن که هنوز هم کسی نمی تونه از این روش ها استفاده کنه ، بهره می برد.البته باید بگم جراتش رو هر کسی نداره.

اگه بد آموزی داره بگید پاکش کنم. برگه تازه A4 بدون تا رو برمی داشت عرضش به اندازه بلندی انگشتش کمی کمتر ، چند عدد می برید .به هم وصلشون می کرد، مثلاً 2 متر می شد. بعد یک سمت این طومار رو ریز می نوشت و خیلی با مهارت لوله اش می کرد. بعد با کش پول می بستنش .. سر جلسه می گرفتش تو دستش. اون سرش رو طوری با انگشتش می چرخوند که از این طرف این طومار رو باز می کرد از طرفی کاری کرده بود که بسته می شد.  راستش من در این امر استعداد ندارم. وگرنه الان بهتر توضیح می دادم.چشمک هر وقت که مراقب بد نداشت نمره اش خیلی خوب می شد و هر وقت که مراقب ماهر بود ... می افتاد. زبان  با بیشتر بچه های فامیل همکلاسی بود آخه تقریباً بیشتر کلاس ها رو در جا می زد. تا دیپلم هم بیشتر پیش نرفت و زود هم شوهر کرد. چشمک

خواهر بزرگم بهش می گه .. نه که تو بچه سر به هوایی نبودی .. امیر رضا هم به شما رفته. چشمک خدائیش هم استعداد خوبی داشت ولی استفاده نمی کرد.

flowers

پ ن: فکر کنم هر مدل بچه ای که برای والدین باشیم .. همونطور بچه نصیبتون میشه. یادمه یکی از دوستام می گفت من بچه نمیارم .. می گفتیم چرا؟ می گفت آخه می دونم عین خودم می خواد بلایی که من سر مادر و پدرم در آوردم سر من در بیاره. من صبر والدینم رو ندارم می کشمشآختعجب

پ ن 1: خاطرات مدرسه زیاد دارم. در پست های بعدی تعریف می کنم.لبخند



  • بن تن
  • زمستانه