تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٩/۱/٩ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

یا مقلب القلوب و الابصار 
 
مدبر اللیل و النهار 
 
یا محول الحول و الحوال
 
حول حالنا الی احسن الحال

تنها سالی هست که این دعا رو در جایی دیگر می شنوم. آخه امسال به شمال رفته و کنار خواهر بزرگوار سال نو را شروع کردیم.

وقتی که سال 1389 آغاز شد ، سال نو رو به همدیگه تبریک گفتیم.  این سری گفته بودم که باید بیشتر بگردیم تا اینکه به خانه این فامیل و آن فامیل برویم ... آخه همیشه بیشتر ساعاتمان که آنجا هستیم در خانه ها می گذرد و این اصلا ًخوب نیست و مورد پسند من یکی که نیست. ولی هوا بارانی بود. از طرفی چاره ای نبود ، باران شمال که خبرش را دارید ، اگه شروع کند به باریدن دیگر ول کن نیست. خواهرم می گفت که چند روز پیش برف آمده بود. هوا سرد هم هست ....

flowers

بعد از 2 روز هوا آفتابی شد ، ما هم رفتیم جاهای دیدنی گیلان رو گشتیم .

خیلی جاها رفتیم ، گیسوم ، ماسال ، قلعه رودخان ، چندتا از زیارتگاه ها که ماشاا... تعدادشون کم هم نیست ، لیلا کوه ، چمخاله ، بندرانزلی ، رضوانشهر و ...

گیسوم که جنگل و ساحل معروفی داره ، ولی هنوز درخت ها کاملاً سبز نشده بود، اردیبهشت به بعد حسابی همه جا سبز می شه ، و زیبایی ها دو چندان .

اینم عکس از جاده ای که به دریا ختم میشه


ماسال هم کوه قشنگی داشت که رفتیم اونجا ولی زیاد نموندیم ، اونجا درختهای کاج داشت و تقریبا ً سبز بود و کف زمین هم چمن سبز کرده بود....

بندر انزلی رفتیم ولی خیلی سرد بود ، نمی توانستیم کنار دریا بمونیم زود برگشتیم.

flowers

قلعه رودخان ... یاد پله های زیادی که طی کردیم تا به این قلعه تاریخی برسیم می افتم ... قلعه رودخان نزدیک شهر فومن است ، جاده ای قشنگ دارد و کوه های خیلی زیبا ،،، در کنار رودخانه  و آبشاری که اگه مسیر بالا رفتن به قلعه را طی کنید حتماً خواهید دید. فقط باید به اطراف خودتون توجه کنید.


وای که چقدر این پله ها خسته کننده بود. چندین بار استراحت کردیم ، باید هم استراحت می کردیم ، یکی گفت 1200 عدد پله دارد ، ولی دقیق نمی دونم چند تا پله داره ... اونهایی که داشتند می اومدند پایین بهمون می گفتند که برید راه زیادی نمونده ، ولی هرچی می رفتیم انگار این پله ها تمومی نداشت. هر وقت خواستید برید بالا ، یادتون نره که آب معدنی با خودتون ببرید ، چون خیلی احتیاج میشه ،،، ولی وقتی که رسیدیم اون بالا و قلعه رو دیدیم انگار تمام خستگی این راه رو فراموش کردیم .... خیلی قشنگ بود، واقعاً لذت بردم.

ما ساعت 12 راه افتادیم ساعت 14به قلعه رسیدیم.  در مسیر یکبار دست یه بنده خدایی رو گرفتم آخه از میانبرها داشت می رفت و سرعت گرفته بود و نمی توانست بایسته ، همه می ترسیدند دستش رو بگیرند ، یعنی همه نگاه می کردند ببینند چه اتفاقی می خواد براش بیافته... ، به من خیلی نزدیک بود ، کم مونده بود به من بخوره و منم پرت کنه پائین... دستش رو گرفتم ولی اینقدر سرعتش بالا بود که دستش از دستم رها شد ... و نقش زمین شد . اگه دستش رو نگرفته بودم می رفت ته دره ، خیلی خطرناکه ، اگه گذر شما به آنجا افتاد ، کمی احتیاط و صبر لازمه . یکی دو نفر هم افتاده بودند و دست و پاهاشون شکسته بود. پائین اومدن دیگه اون خستگی رو نداشت ولی زانوهامون داشت می ترکید... خواهرم می گفت که من حاضرم هزینه کنم این قلعه رو پائین بسازند . یکی دیگه می گفت آخه مگه آن ها بز بودند که این قلعه رو اینقدر بالا ساختند. چطور می رفتند و می اومدند. ما همه پاهامون درد گرفته بود ... داماد محترم حتی رفت آمپول عضله باز کن زد.

flowers

یه روز هم قصد لاهیجان رفتن و شیطان کوه رفتن داشتیم، از سمت چمخاله رفتیم ، رفتیم ساحل چمخاله، بعدش یک زیارتگاهی بود سمت لیلا کوه چند سال پیش رفته بودیم ، خیلی دوست داشتم یک بار دیگه برم اونجا ، اون سری با ماشین خودمون نرفته بودیم و آژانس ما رو برده بود.  این سری پرسان پرسان رفتیم و راه رو اشتباه رفتیم ، از محلی های اونجا پرسیدیم که قبلاً جاده اینجا خاکی نبود ، گفتند حدود 1 سال پیش سیل اومده و جاده رو خراب کرده . شک کرده بودیم که داریم راه رو اشتباه می رویم . آخرش رسیدیم به جایی که واقعاً جاده ای خطرناک داشت ، مادر محترم گفت برگردیم ، عقل هم می گفت که این راه خطرناکه و با توافق همه برگشتیم .  و مسیر اصلی را پیدا کردیم.  جایی که می خواستیم بریم دوازده تا امامزاده با هم یکجا هستند می توانی بین قبرهاشان قدم بزنی. وقتی که بین قبرها می ایستی یه حس غریبی پیدا می کنی. فکر می کنم کمتر کسی بشناسه کجا هست. طبیعت اطراف آنجا هم خیلی زیباست. ساعت رو نگاه کردیم دیدیم اگه بخواهیم بریم شیطان کوه دیر میرسیم ، آخه شام مهمان بودیم ، با اینکه از رفتن به لاهیجان منصرف شدیم ولی در مسیر رفتیم آستانه اشرفیه و از اونجا رفتیم. در ترافیک شدیدی هم گیر کردیم و چند بار هم راه برگشت را گم کردیم. موقع شام هم حسابی دیر رسیدیم . مونده بودیم شام بخوریم یا خجالت . 

flowers

شنبه ساعت 12 راه افتادیم از جاده قدیم برگشتیم ، خیلی خلوت شده بود، از وقتی که جاده جدید باز شده ، این جاده و کاسبی زیتون فروش ها حسابی تعطیل شده. وقتی که رودبار را رد کردیم ترافیک شد ، دیدیم داره برف میاد ، اولش حسابی ذوق زده شدیم ، ولی وقتی که به کوهین رسیدیم ، گیر کردیم در برف ها ، ترافیک شده بود ، نمی تونستیم حرکت کنیم. تا ساعت 8 شب توانستیم رد بشویم. آن هم  شاید به این خاطر بود که جاده قزوین به رشت و برعکس از آن سمت رو بسته بودند. وگرنه حالا حالا گیر افتاده بودیم. کامیون ها هم نمی توانستند کنترل خودشون رو حفظ کنند ، داشتند دنده عقب می اومدند ، فکرش رو بکنید ، خیلی خطرناک بود. چند جا مجبور شدیم ماشین هل بدیم ، عجب بساطی بود، نوک پاهام یخ کرده بود. هر چی هم بخاری روشن بود اصلاً گرم نمی شد. در بین این همه استرسی که بین همه آدم ها دیده می شد ، بیرون رو نگاه کردم و پرنده های توپولی رو دیدیم که می اومدند بین برف ها تا برای خودشون غذا پیدا کنند. یه مقدار نون داشتیم ، خورد کردم براشون ریختم. مادر خیلی ترسیده بود. در قیافه پدر هم دلهره بود ، می گفت هر کسی اینجا بنزین تمام کنه ، خیلی باید بهش سخت بگذره ، باید دست زن و بچه رو بگیره و بره ، چون کسی بهش بنزین نمی ده. ولی در بین این همه قیافه های نگران ، می دیدیم که چقدر به هم کمک می کنند ، اگه ماشینی نمی تونست حرکت کنه ، می اومدند و کمک می کردند و هل می دادند. پیش خودم می گفتم حالا اگه اخبار گفت که یکسری از هموطن ها در برف گیر کردند می فهمم که چه کشیده و خواهند کشید.

flowers

کمی در قزوین ماندیم و حدود ساعت 2 بود که رسیدیم تهران من سریع رفتم در جایم خوابیدم ، خیلی خسته بودم. انگار کوه جابجا کرده بودم. این چند وقت هم دیر می خوابیدیم و زود بیدار می شدیم ، تنم خسته خسته بود. صبح یکشنبه دیرتر رفتم سرکار.



  • بن تن
  • زمستانه