تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٧ | ٦:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : دست کوچولو

از دانشگاه بر می گشتم رفتم برای خودم سیرابی و پاچه گرفتم.

دیروز سیرابی خوردم .. اوه اوه عجب بوی بدی داشت. مادرم وقتی که با اکراه میخوردمش بهم گفت چرا گریه می کنی؟ عین اینهایی شدی که دارن بهشون یک داروی تلخ می دن. گفتم کم از اون نداره و من فقط به چشم دارو می بینمش. سبز کله پاچه خور نیستم خوووب 

امروزم که پاچه خوردم تا ناهار حس خوبی نداشتم. حالا خیلی کم می خورمااا  که بگم مثلاً خوردم ... من یعنی به خوردنش عادت می کنم؟ به خودم می گم انسان ها بنده عادتند و ... یعنی می شه عین بقیه از خوردنش لذت ببرم؟  نگران وقتی که می خوام بخورم نصف استکان توش آبلیمو میریزم که کلاً طعم آبلیمو می گیره. وگرنه عمراً‌از گلوم پائین بره.

 

فرناز عزیز پستی گذاشته بود که اولش یک عکس خوشمل بود .. دیدم خیلی دوست دارمش سریع جلوی مانیتور با مداد نوکی ام کشیدمش ، خیلی وقت بود نقاشی نکشیده بودم ... یادش بخیر هر چی عکس های کارتونی بود روی تیشرت هر کسی می دیدم می کشیدمش. روی برگه A4 کشیدم و همونطوری هم اسکن کردمش و این شد. شبیه اصلش شد؟ برنامه فوتوشاپ نداشتم وگرنه اضافه هاش رو می گرفتم.

rainbow stars

* : فردا هشتمین روز از ماه دهم است و من یادم رفت بگم سلااااااام زمستون. شب چهله هم داشتیممااا که وقت نشد در موردش حرفی بزنم و الانم که بیات شده.زبان

**: سرم شلوغه و من عین این هایی که برگه هاشون ریخته رو زمین .. و همه چیز درهم شده کارهام هم درهم شده .. نمی دونم به کدومشون برسم.

***: چندین بار این پرشین بلاگ مطالب منو ذخیره نکرد و این شد از اون موقع هر بار قبل انتشار مطلبم یک کپی از کل متن می گیرم و بعد روی این دکمه انتشار کلیک می کن. شما هایی هم که عضو خانواده پرشین بلاگ هستید حواستونو جمع کنید. می دونم خیلی سخته دوباره هر چه از ذهنت تراوش کرده رو بخواهی بنویسی و اخرش هم عین قبل نمیشه.



  • بن تن
  • زمستانه